|
نمی رقصانم ات چون دودی آبی رنگ...
|
آه...تو مي داني
مي داني كه مرا
سرباز گفتن بسياري حرف هاست
هنگامي كه كودكان در پس ديوار باغ...
با سكه هاي فرسوده
بازي كهنه ي زندگي را آماده مي شوند.
مي داني...
تو مي داني
كه مرا
سرباز گفتن كدامين سخن است
از كدامين درد.(احمدشاملو)
اين روزها
آنقدر كنار اين درخت پير به تو انديشيده ام...
كه دلتنگي هايم...
از خوشه هاي انگور شيرين ترشده است...
....نگاه كن به من...
برويرانه هاي دستانم كوليان آواز مي خوانند
و لب هايم غمگين اند
از تمام بوسه هايي كه بردهان اين ماهي هاي كوچك زده ام.
سياه مي شود روزهاي من...
وقتي گريه هاي تو سوار بر باد
از دوردست
مي وزد لابه لاي گيسوانم.
من ميان كاغذ ها مي رقصم
و سنجاقك هايي كه از روي موهايم بر مي خيزند...
سراسر شعر مي شوند.
از من كه گذشت...
ديگر بايد براي آهوها نگران باشي...
و بازگشت پرنده اي كه هر صبح از بام خانه پرمي گشايد.
مي گذارم براي تو باشد...
آينه و شمعدان اندوهگين ام را...
و خنده هاي خاتوني كه هر روز كنار اين پنجره مي نشيند...
با رد پاي كبوتري بر شانه اش....
نام تمام مرواريد ها را از ياد برده ام...
و رنگ پولك هايي
كه از بوسه هاي تو در دور دست رها مي شوند.
من با زبان دريا حرف مي زنم...
و اندوه ام
از حنجره ي صدف هاي آواز خوان لبريز مي شود.
آه
كه ديگر آن عروس خفته به روي صخره ها منم.
با دست بندي كه از رقص تند موجي بي قرار پاره مي شود.
آنقدر روي سنگ ريزه ها قدم زده ام...
كه تنها از دهان اين ماهي هاي كوچك
حرف هايم را مي شنوي....
بوى پيرهنت چون برف بهارى تمام اتاقها را سفيد كرده بود
عقربهها
مثل دو تيغه الماس
بر مچ دستم برق مىزدند
و زمين
به قطره اشك درشتى معلق مىمانست.
ماجراى مرا پايانى نبود
اگر عطر تو از صندلى برنمىخاست
دستم را نمىگرفت و
به خيابانم نمىبرد.(شمس لنگرودی)
اين روزها كه گذشته است...
گيسوانم بلندتر شده اند..
و اندوهم از ماهتاب شكسته ي روي حوض
لب ريز مي شود.
تو آرام مي رقصي
و گنجشك ها از پيراهن روشن ات پرواز مي كنند.
من شبيه آينه هاي خفته ام
كه روي پلك هايم تو را مي بينند ديگران...
با شاخه هاي بلند ارغواني كه ابروهايت بود...
اين روزها كه گذشته ا ست
دلتنگي هايت چونان كودكي دلواپس
دنباله ي دامانم را رها نمي كند.
و بادبادك هاي كوچك خسته
چقدرروي گونه هايم بزرگ تر شده اند...
هزار قاليچه بافته ام من...
از گيسوي دختران گم شده در باران....
و بال هاي پريشان فاخته اي
كه روي طاقچه ...
بهانه ي شانه هاي تو را مي گيرند.
اين است عطر خاكستري هوا...
كه از نزديكي صبح سخن مي گويد.
زمين آبستن روز ديگري ست.
اين است زمزمه ي سپيده
اين است آفتاب كه بر مي آيد.
تك تك ستاره ها آب مي شوند
و شب بريده بريده
به سايه هاي خرد تجزيه مي شود.
ودر پس هر چيز
پناهي مي جويد.
و نسيم خنك بامدادي چونان نوازشي ست.
عشق ما دهكده اي ست كه هرگز به خواب نمي رود...
نه شبان...
و نه به روز.
و جنبش و شور حيات
يك دم از آن فرو نمي نشيند .(احمد شاملو)
به زير سرمه ي چشمانم
پرستويي را نشانه مي روي...
گاهي ميان گريه هايم پرستويي به زمين مي افتد.
آنقدر از تو دور شده ام...
كه شب بوها در گريبانم گريه مي كنند.
و فرشته هاي نگران
يكي يكي بر شانه هايم مي ميرند.
تنهايي ام...
گريه هاي كودكي ست
كه عروسك اش را در تاريكي باغچه دفن مي كند.
و آرام كنار اطلسي ها به خواب ميرود.
من گيسويم را هر صبح ميان كوچه ها شانه مي كنم
تا راز پنهان ات...
چونان كبوتري سپيد
از انبوه تارهاي غم زده پرواز كند.
امروز
فرسوده بازگشتم از کار
اما
لبهای پنجره
به پرسش نگاهم
پاسخ نگفت
و چهره بدیع تو
از پشت میله های فلزی
نشکفت
امروز اتاقها
مانند دره های بی کبک سوت و کور است
بی خنده های گرم تو بی قال و قیل تو
امروز خانه گور است
گلزار پر طراوت قالی امروز
بی چشمه سار فیاض اندام پاک تو افسرد
گلبوته های لادن نورسته
وقتی ترا ندیدند
که از اتاق خندان بیرون ایی
لبخند روی لبهاشان مرد
آن ختمی دوبرگه که دیروز
در زیر پنجه های نجیب تو می تپید
و آوار خاک را پس می زد
پژمرد ….....
(منوچهر آتشي)
براي بوسه هايت نگرانند
گندم هاي روييده بر تن ام...
ميان قايقران ها تنها تويي كه مي شناسم ات.
پا برهنه باز مي گردي از دريا...
و خنده ات را چونان ماهيان سرخ
روي دامانم مي ريزي.
.......
اينجا سرزمين دورافتاده اي ست
تنها هواي گريه هاي تو كوه هايش را سرسبز مي كند.
و پرنده ها ...
باعطر دنباله دار موهاي من
مي رقصند.
من خاتون پريشاني هاي تيره ام...
و اندوهم تنها بوسه اي ست
كه با لبخندي سراسيمه فراموش اش مي كني....
اما تنها در ان جهنم چركين است
كه گه گاه مي بينم ات...
كه روبه روي خيال و رويايم مي گذري
ليموي سبز و ترشي از بشقابم بر مي داري...
و اخم شاد شيريني در جانم مي ريزي...
و هيچ گاه تن به خيال و حضور به رويا نمي دهي.
((منوچهر آتشي))
برفي كه مي نشيند روي موهايم
سرماي پريشان اشك هاي توست.
سال هاست
هر غروب كه مي گذري از كنار گيسويم...
دل ام برايت مي گيرد.
و حياط كوچك خانه مان باز پر مي شود از عروسان دريايي...
كه روزي هلهله مي كشيدند در خواب هايم
پروانه اي مي پرد از خنده هايت
گنجشكي به خواب مي رود در اندوه ام...
و اين رازي عظيم است.
تو دست هاي مرا كشف كرده اي
كنار آينه هاي مغموم كه دل باخته اند به چشمهاي بهار
تو اشك هاي مرا ديده اي
در هق هق عروسك همزادم
كه دفن مي شد در تنهايي باغچه
برفي كه مي نشيند روي موهايم
ذره هاي متلاطم دريايي ست كه جاري مي شود
بر گونه هايت.
تقدير من است اين؟يا سرنوشت توست؟
يا لعنتي ست جاودانه؟
كه اين فروكش درد خود انگيزه ي دردي ديگر بود.
كه هنگامي به آزادي عشق اعتراف مي كردي
كه جنازه ي محبوسي را از زندان مي بردند...
احمد شاملو
در كوچه هاي دلواپس شهر
رنگ پريده ات
فانوس مهربان خانه اي ست
كه با رقصي پريشان خطوط چهره ي مرا روشن مي كند.
مرا تو
ميان صبوري گورستان ها
و خنكاي نفس گهواره ها
اندوهگين مي سازي.
به گريه مي افتم
تا چلچله ها روي شاخه هاي هق هق ام سر به زير شوند.
و پرستو ها با رقصي دلتنگ روي پيكرم فرود آيند.
دارم شبيه گلدان
با اندوه خفته ي برگ ها
بر لبه ي اين پنجره ي خاك خورده
پير مي شوم.
بي توري سپيد روي موهايم...
دست در دست گندم زار مي رقصم.
و جهان من در آغوش مترسك هاي بي حوصله خلاصه مي شود.
***
10 نوامبر1911
يك ترانه ي كهن عرب اين گونه آغاز مي شود....فقط خداوند و خود من آنچه را كه در قلبم مي گذرد مي داند.
امروز پس از خواندن آنچه برايم نوشته اي مي توانم به اين ترانه چنين بيافزايم: فقط خداوند من و ماري...
آنچه را كه در قلبمان مي گذرد مي داند!
دوست دارم سينه ام را بشكافم...قلبم را از آن بيرون بكشم و در دستانم بگيرم تا همه بتوانند آن را ببينند.
زيرا انساني كه خود را براي خويشتن آشكار مي كند آرزويي شگرف تر از آن ندارد كه ديگران دركش نكن.
همه ي ما اشتياق ديدن نوري را داريم كه پشت در است...دوست داريم اين نور به ميان اتاق...به پيش روي همه بيايد.
اولين شاعر جهان بايد بسيار رنج برده باشد.آن گاه كه تير و كمانش را كنار گذاشت و كوشيد براي يارانش آن چه را كه
به هنگام غروب خورشيد احساس كرده توصيف كند و كاملا محتمل است كه اين ياران آنچه را كه گفته است به سخره گرفته
باشند.....................................
ليك او باز چنين مي كند چون هنر راستين مي خواهد هنرمند در آشكاري اش بكوشد. هيچ كس نمي تواند به تنهايي از
زيبايي كه درك مي كند لذت مي برد. و اين گونه است كه زندگي در ما دو تن كه در جست و جوي مطلق هستيم.
و براي انزواي مطلق خود باغي مي سازيم شوري ژرف به جاي مي گذارد تا با تمام وجودمان از هر لحظه لذت ببريم!
7نوامبر1912
امروز قلبم آرام است و آرامش و شادي جايگزين دل نگراني هاي هميشه ام شده است.ديشب عيسي را رد خواب ديده ام.
همان چهره ي مهربان...آن چشم هاي درشت سياه كه شعله ور مي نمايند و به جلو خيره هستند.آن پاهاي خاك آلود و
صندل هاي قديمي و حضور نيرومند روحش با آرامش آنان كه مي دانند چگونه بايد به زندگي بنگرند...
آه! ماري عزيزم! براي چه نمي توانم هر شب خواب عيسي را ببينم؟ براي چه نمي توانم با همان آرامشي به زندگي خود بنگرم...
كه او مي تواند با يك رويا به من منتقل كند؟ چرا نمي توانم روي اين زمين با هيچ كس ديدار كنم كه بتواند همچون او...
چنين ساده و چنين مهربان باشد؟
10مارس1912
ماري...ماري محبوبم!تو را به خدا سوگند چگونه مي تواني گمان كني كه از تو بيشتر رنج ديده ام تا شادي؟ چه سبب شده اين گونه
بيانديشي؟ هيچ كس درست نمي داند مرز بين دلشادي و درد كجاست؟ اغلب مي انديشم جدايي آنها از هم غير ممكن است؟
ماري...تو آنقدر شادي به من مي بخشي كه به گريه مي افتم...و آنقدررنج ام مي دهي كه به خنده مي افتم.
نامه هاي عاشقانه هاي يك پيامبر....جبران خليل جبران
شعر:
خاتون رنگ پريده ي شهر مي شوم...
وقتي مرواريد ها را ميان گيسوانم مي كاري.
فصل ها گم مي شوند در آغوشت
غصه هايم گنجشكان بي بال شهرند كه روي شانه هايت آشيان دارند.
هلهله ي النگوهاي هزار كولي شبگرد پر مي كند سرنوشت ات را
و جولانگاه ماديان هاي سياه مي شود پيشاني ام
خاتون رنگ پريده اي مي شوم
كه با دست هايت به ديدن پرستوها مي رود
و مي رقصد با هق هق گريه ات
اندوه تو...
بوسه اي ست به روشنايي مرواريد ها
بر گونه هاي من!
چونان رودي
وبه آواي رود با من سخن مي گويي
سنبل وار مي رويي بر كف دستانم!
چونان قلب تپنده ي سنجابي احساست مي كنم...
مانند هزار پرنده پرباز مي كني...
و عصاره ي دريا وار خنده ات بر من مي پاشد
سرت به ستاره اي مي ماند در ميان دستان من!
و لب خندت در هنگام خوردن نارنج جهان سبز مي شود....
جهان دگرگون مي شود...............(سنگ آفتاب.اكتاويوپاز)
پرستو ها
كوچ مي كنند به آغوشت ات
حالا پيراهن شعرهايم را
تنها تو بپوش
و هلهله ي صدف هاي بي جان گردنبندم را
به گردن ات بياويز.
من دل داده ام به بوسه هاي اندوهگين تو....
و دل بسته ام به اين جهان يخ زده
نگاه كن...
دست هايت در دست هايم شكوفه مي دهد
و سرنوشت ات باغچه ي شمعداني هاست................................
گلچين رسيد و نوبت با من...وزيدن ات...
ديگر تمام شد ...
گل سرخم!
تمام شد
گاهي...
مي انديشم!
قايق هاي كوچك كاغذي...
نردبان چوبي حياط ...
و ماهي هاي صورتي حوض خانه ...
تو را دوست مي دارند...
من اما...
شبيه نارنج هاي كال روي درختم...
كه عطر گريه هايم را...
باد هاي سرگردان...
به گوش رفتن تو مي رساند...
نام تو...
آرزوي كهنه اي ست...
كه در باغچه مي رويد.
و رستگاري غمگيني...
كه در وجودم زاده مي شود .
نام تو...
بغض يك فرشته است...
و بهشتي كه خيس مانده از اشك هايم!
نام ات را پشت درخت هايي كه كاشته ام...
بكار...
شايد روزي شكوفه دهد
روي لب هايم!