ميهماني غمگيني بود در خيابان
كاغذ ها... برگ ها... به جاي همه پاي مي كوبيدند درهوا
و ترانه هاي محلي مي خواندند.
شامگاه
بر ميليون ها صندلي خيالي
پاها دراز كرده و از فرداهاي روشن سخن مي گفتيم
كه گلوله اي آرامش مان را فرو ريخت
همه صندلي ها را ترك گفتيم
و فقط رديف صندلي شما در باراني سرخ مي درخشيد
قطاري غمگين كه به سوي بهشت در حركت بود
با گلدسته ي آواز هاي ما بر گردش........
(22 مرثيه در تير ماه)(شمس لنگردي)
چشم هايم را باز كرده ام...
مي دانم از آن طرف پرده ها
خورشيد...
باز هم تمام روز غصه مي خورد.
و فرشته ها كه يكي يكي
روي پياده رو به زمين مي افتند...
سوار بر موهاي بافته اش
به روشنايي مي روند.
مرا بايد ميان كوچه ها ديده باشي...
كه برگ هاي سبز مي پراكنم در هوا...
و گيسويم
با گريه هاي بلند تو شاعر مي شود.
تمام دنيا دلواپسي ست
ستاره ها ...
در صندوقچه اي تاريك...
حلق آويز مي شوند.
دختران چشم به راه
هر شب
كنارهمين ساحل نگران...
ميان موج ها محو مي شوند.
و سحرگاه
با هزار ماهي كوچك...
لابه لاي موهايشان
به خانه مي روند.
آن جا که عشق...غزل نیست که حماسه ای ست
هر چیز را صورت دیگر خواهد بود
زندان باغ آزاده ی مردم است
و شکنجه و تازیانه و زنجیر
نه وهنی به ساحت آدمی که معیار ارزش های اوست.
کشتار تقدس و زهد است
و مرگ زندگی ست...
(احمد شاملو)
کسی نمی بیند
پیراهن سیاه...
روی ایوان دلتنگ خانه ای می درخشد هنوز.
کسی نمی شنود
گریه های دخترکی را که آزادی را در آغوش ماهی اش
با خود به گور برده است....
من اما می دانم...
مردی که می گذرد از کوچه ها...
آواز پروانه ها را می شنود
و برگ های سبز ...
بر شانه هایش نهالی شده اند
که کبوتران به اعتماد بر آن به خواب می روند.
عاشقان سرشکسته گذشتند...
شرم سار ترانه ی بی هنگام خویش
و کوچه ها بی زمزمه ماند و صدای پا.
سربازان شکسته گذشتند
خسته بر اسبان تشریح...
و تکه های بی رنگ غروری
نگون سار برنیزه هاشان.
آن جا که قدم بر نهاده باشی...
گیاه از رستن تن می زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز باور نداشتی.
فغان!که سرگذشت ما
سرود بی اعتبار سربازان تو بود
که از فتح قلعه ی روسبیان باز می آمدند...
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد
که مادران سیاه پوش
داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجاده ها
سربرنگرفته اند.
(احمد شاملو)
رگ بارهای اشک شوره زار ابدی را باور نمی کند.
رگ باراشک شوره زار ابدی را بارور نمی کند.
رگ بارهای اشک بی حاصل است.
و کاج سرفراز صلیب چنان پربار است.
که مریم سوگوار
عیسای مصلوب اش را باز نمی شناسد.
در انتهای آسمان خالی...دیواری عظیم فروریخته است
و فریاد سرگردان تو
دیگر به سوی تو باز نخواهد گشت.
(احمد شاملو)
قایقی که رها شده است بر موهایم
از تاب های بلند نمی هراسد
و نسیمی که از دست هایت می وزد...
ماهی های بی پناه را در سبدم ریخته ام
و هزار ترانه ی اندوهبار از پیراهن مشکی ام برمی خیزد
من
ابروکمان گمشده در کوچه ام...
و لبخندم تنها پرنده ای ست که هر صبح
به دیدارم می آید و می رود.
دیرگاهی ست
از تمام فاخته ها دلگیرتر شده ای...
و از تمام خاتون هایی که با من
در ایوان گریه می کنند.
بگذار شعرهایم را کنار بگذارم...
و برگ های خشک شده در حیاط را هر روز
در رقص آرام ات پریشان کنم
اگر تو زاده نمی شدی..
هر روز عصر
مردم که به خانه هایشان باز می گشتند
می ایستادند
یک لحظه به یکدیگر دقیق می شدند
و شگفت زده می پرسیدند:
برف...بچه ها..کار..جاده ها...
اما انگار یک چیزی کم است.
و پریشان به خانه قدم می نهادند.
(شمس لنگرودی)
از قایق های رنگ پریده ی ساحل
نام تو را شنیده ام بارها....
وقتی از کوچه های خیس شهر بازمی گشتی
تا برای مرغان دریایی آواز بخوانی...
من اما هنوز
با گوشواری ازمرجان ها به دیدارتو می آیم
و قطره ...قطره اشک هایم شانه های دریا را خیس می کند.
می خواهم آنقدر گریه کنم
که دختران چشم به راه
از آغوش تمام پنجره های دلواپس
با من هم صدا شوند...
و تو
با پیراهن روشن ات
قدم که می گذاری روی سنگریزه ها
برایم مروارید.....و تاجی از ماهی های طلایی بیاوری.
تو دور شده ای
وپرنده ای که بر می خیزد از شانه هایت
گریه کننان
راه شانه های مرا گم می کند.
آه...تو مي داني
مي داني كه مرا
سرباز گفتن بسياري حرف هاست
هنگامي كه كودكان در پس ديوار باغ...
با سكه هاي فرسوده
بازي كهنه ي زندگي را آماده مي شوند.
مي داني...
تو مي داني
كه مرا
سرباز گفتن كدامين سخن است
از كدامين درد.(احمدشاملو)
اين روزها
آنقدر كنار اين درخت پير به تو انديشيده ام...
كه دلتنگي هايم...
از خوشه هاي انگور شيرين ترشده است...
....نگاه كن به من...
برويرانه هاي دستانم كوليان آواز مي خوانند
و لب هايم غمگين اند
از تمام بوسه هايي كه بردهان اين ماهي هاي كوچك زده ام.
سياه مي شود روزهاي من...
وقتي گريه هاي تو سوار بر باد
از دوردست
مي وزد لابه لاي گيسوانم.
من ميان كاغذ ها مي رقصم
و سنجاقك هايي كه از روي موهايم بر مي خيزند...
سراسر شعر مي شوند.
از من كه گذشت...
ديگر بايد براي آهوها نگران باشي...
و بازگشت پرنده اي كه هر صبح از بام خانه پرمي گشايد.
مي گذارم براي تو باشد...
آينه و شمعدان اندوهگين ام را...
و خنده هاي خاتوني كه هر روز كنار اين پنجره مي نشيند...
با رد پاي كبوتري بر شانه اش....
نام تمام مرواريد ها را از ياد برده ام...
و رنگ پولك هايي
كه از بوسه هاي تو در دور دست رها مي شوند.
من با زبان دريا حرف مي زنم...
و اندوه ام
از حنجره ي صدف هاي آواز خوان لبريز مي شود.
آه
كه ديگر آن عروس خفته به روي صخره ها منم.
با دست بندي كه از رقص تند موجي بي قرار پاره مي شود.
آنقدر روي سنگ ريزه ها قدم زده ام...
كه تنها از دهان اين ماهي هاي كوچك
حرف هايم را مي شنوي....
بوى پيرهنت چون برف بهارى تمام اتاقها را سفيد كرده بود
عقربهها
مثل دو تيغه الماس
بر مچ دستم برق مىزدند
و زمين
به قطره اشك درشتى معلق مىمانست.
ماجراى مرا پايانى نبود
اگر عطر تو از صندلى برنمىخاست
دستم را نمىگرفت و
به خيابانم نمىبرد.(شمس لنگرودی)
اين روزها كه گذشته است...
گيسوانم بلندتر شده اند..
و اندوهم از ماهتاب شكسته ي روي حوض
لب ريز مي شود.
تو آرام مي رقصي
و گنجشك ها از پيراهن روشن ات پرواز مي كنند.
من شبيه آينه هاي خفته ام
كه روي پلك هايم تو را مي بينند ديگران...
با شاخه هاي بلند ارغواني كه ابروهايت بود...
اين روزها كه گذشته ا ست
دلتنگي هايت چونان كودكي دلواپس
دنباله ي دامانم را رها نمي كند.
و بادبادك هاي كوچك خسته
چقدرروي گونه هايم بزرگ تر شده اند...
هزار قاليچه بافته ام من...
از گيسوي دختران گم شده در باران....
و بال هاي پريشان فاخته اي
كه روي طاقچه ...
بهانه ي شانه هاي تو را مي گيرند.
اين است عطر خاكستري هوا...
كه از نزديكي صبح سخن مي گويد.
زمين آبستن روز ديگري ست.
اين است زمزمه ي سپيده
اين است آفتاب كه بر مي آيد.
تك تك ستاره ها آب مي شوند
و شب بريده بريده
به سايه هاي خرد تجزيه مي شود.
ودر پس هر چيز
پناهي مي جويد.
و نسيم خنك بامدادي چونان نوازشي ست.
عشق ما دهكده اي ست كه هرگز به خواب نمي رود...
نه شبان...
و نه به روز.
و جنبش و شور حيات
يك دم از آن فرو نمي نشيند .(احمد شاملو)
به زير سرمه ي چشمانم
پرستويي را نشانه مي روي...
گاهي ميان گريه هايم پرستويي به زمين مي افتد.
آنقدر از تو دور شده ام...
كه شب بوها در گريبانم گريه مي كنند.
و فرشته هاي نگران
يكي يكي بر شانه هايم مي ميرند.
تنهايي ام...
گريه هاي كودكي ست
كه عروسك اش را در تاريكي باغچه دفن مي كند.
و آرام كنار اطلسي ها به خواب ميرود.
من گيسويم را هر صبح ميان كوچه ها شانه مي كنم
تا راز پنهان ات...
چونان كبوتري سپيد
از انبوه تارهاي غم زده پرواز كند.
امروز
فرسوده بازگشتم از کار
اما
لبهای پنجره
به پرسش نگاهم
پاسخ نگفت
و چهره بدیع تو
از پشت میله های فلزی
نشکفت
امروز اتاقها
مانند دره های بی کبک سوت و کور است
بی خنده های گرم تو بی قال و قیل تو
امروز خانه گور است
گلزار پر طراوت قالی امروز
بی چشمه سار فیاض اندام پاک تو افسرد
گلبوته های لادن نورسته
وقتی ترا ندیدند
که از اتاق خندان بیرون ایی
لبخند روی لبهاشان مرد
آن ختمی دوبرگه که دیروز
در زیر پنجه های نجیب تو می تپید
و آوار خاک را پس می زد
پژمرد ….....
(منوچهر آتشي)
براي بوسه هايت نگرانند
گندم هاي روييده بر تن ام...
ميان قايقران ها تنها تويي كه مي شناسم ات.
پا برهنه باز مي گردي از دريا...
و خنده ات را چونان ماهيان سرخ
روي دامانم مي ريزي.
.......
اينجا سرزمين دورافتاده اي ست
تنها هواي گريه هاي تو كوه هايش را سرسبز مي كند.
و پرنده ها ...
باعطر دنباله دار موهاي من
مي رقصند.
من خاتون پريشاني هاي تيره ام...
و اندوهم تنها بوسه اي ست
كه با لبخندي سراسيمه فراموش اش مي كني....