تبليغاتX
ترنج نامه...

نفس خشمگین مرا تند و بریده در آغوش می فشاری.....

و من احساس می کنم رها می شوم.......

وعشق مرگ رهایی بخش مرا

از تمامی تلخی ها می آکند///

بهشت من جنگل شوکران هاست..وشهادت مرا پایانی نیست...

احمد شاملو

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 14:21 توسط فرناز |

همه چیز آرام می گذشت.......................... آرام آرام آرام...
همه چیز آرام می گذشت... من ... تو...
و صدایت عبور می کرد...از تپش های بی گانه ...ازتباهی های نابخشودنی وجودم...
من بی تو                 اینجا                      ایستاده ام و آرزوهایت در من تداعی می شود...
اکنون .......................................................................................................................
چه زیباست آرام آرام برفی که روی موهایت می نشیند...
چه زیباست روح را ... جان را ... به نسیم و وزش ابدیت سپردن....
و پرواز سوی نا کجا آبادهای آسمان هفت خط دوست......................................
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 14:6 توسط فرناز |

سلام.................
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 14:12 توسط فرناز |

 

نوشته ای برای مرگ ملوان.............

 

برای یافتن گورت می باید هفت آسمان را بکاوند.............
مرگت از ستاره می ریزد!
سنگینی سنگ گور را بر سینه حس نمی کنی!
گورت سرزمینی ازرویاست...
تو اینک در همه جا هستی!
در آسمان
دریا
زمین
ودر مرگ...!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 14:9 توسط فرناز |

غزل بزرگ
..........................................................................................................
میان آرزوهایم خفته ام......
آفتاب سبز...... تب شن هاو شوره زارها را در گاهواره ی عظیم کوههای یخ می جنباند وخون کبود مردگان را در غریو سکوت شان ....
از ساقه ی با بونه های بیابانی بالا می کشد...
و خسته گی وصلی که امیدش با من نیست...مرا با خود بیگانه می کند:
خسته گی وصل.. که به سان لحظه ی تسلیم... سفید است و شرم انگیز........................   .
......................................................................................................................................................................................................
در آفتاب گرم بعد از ظهر یک تابستان... مرا در گهواره ی پر درد یاس ام جنباندند...
و رطوبت چشم انداز دعا های هرگز مستجاب نشده ام را چون حلقه ی اشکی به هزاران هزار چشمان بی گناه آرزو هایم بستند...
............................
راه میان دو افق
طولانی وبزرگ........... سنگلاخ و وحشت انگیز است.
و میان هر دو افق من ایستاده ام....
و عشقم قفسی ست از پرنده خالی.افسرده و ملول
در مسیر توفان تلاش ام...در سرداب مرموز قلبم...
تنها......................................................
هنگامی که خا طره ات را می بوسم در می یابم...دیریست مرده ام...
چرا که لبان خود را از پیشانی خاطره ی تو سردتر می یابم...
از پیشانی خاطره ی تو.
ای یار!
ای شاخه ی جدا مانده ی من...! 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 14:5 توسط فرناز |