تبليغاتX
ترنج نامه...
اتفاقی نمی افتد...
تو خاموشی....
پلک می زنی....(سکوت:اکنون فرشته ای گذشت به عظمت حیات صد خورشید!)
از من چیزی جز یک زخم بر جا نمانده است..جاده یی که کسی از ان نمی گذرد...
قاطعیت حضوری بی روزن..
اندیشه ای که خودش را تکرار می کند...
 آه  ....این شب مرابس است!
(اکتاویوپاز)
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 14:29 توسط فرناز |

بانگ بلند و دلکش ناقوس....در خلوت سحر...
بشکافته ست خرمن خاکستر هوا....وز راه هرشکافته با زخم های خود
دیوار های سرد سحر را
هر لحظه می درد.
مانند مرغ ابر
کاندر فضای خامش مردابهای دور...
آزاد می پرد...
او می پرد به هر دم با نکته ای که در طنین او بجاست.
پیچیده با طنینش در نکته ی دگر
کز آن طنین به پاست///////////////
دینگ....دانگ...................................................
این چنان ناقوس با نوایش درانداخته طنین.
از گوشه جای جیب سحر.صبح تازه
می آورد خبر.
واو م ده ی جهان دگر را تصویر می کند با هر نوای خود ....جوید به ره //وین نکته ی نهفته گوید با تو....
_((در کارگاه خودبه سر شوق آن نگار زنجیرهای بافته ز آهن
تعمیر می کند.......))                        

نیما یوشیج

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 14:29 توسط فرناز |

صنوبرها 
نجوای صنوبر ها را خاموشی نیست...برفراز قاب پنجره ی بی فروغ وجاده ی بی ردپا...
تهی بسان آسمان و هر صدایی ....!
صنوبرها را درنگی نیست...فرا می خوانند روحشان را از آنجا که ماوا گرفته اند..../   

ادوارد توماس

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 14:27 توسط فرناز |

بگذار که احساس هوایی بخورد.......................................از تو تا ...دنیا راهی نیست......
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 14:26 توسط فرناز |

i never know love could be a silence in the heart .
a moment when  the time is still.and ....
all i,ve been looking for is right here in my arms ..
just waiting for the chance to begin:
i never knew love could be sunlight in your eyes .
on the day that you may not have seen .
and all i,ve been searching for .......well........words could never say.
when a touch is more than any thing... .
you be sure here is your paradise .
here is your book of life ...............................................................................
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 14:25 توسط فرناز |

..........................these broken wings can take me no further . iam lost.and out of sea ..../////
i thought these wings would hold me for ever.....and on the to eternity.
and for away i can here your voice ......//////
ican hear it in the silence of the morning.....but...
these broken wings have let me down ....thay cant even carry me home ... ohhhhh.
the day is having heavy on my eyes and may your dreams take you traveling all night long with no angel..////////////
by your side when the wind blows strongs ...........dont cry ......ther is a new moon in the sky ....////''''''
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 14:24 توسط فرناز |

                                                    شعری که زندگی ست....
موضوع شعر شاعر پیشین...                                 
از زندگی نبود.
در آسمان خشک خیالش.او جز با شراب ویار نمی کرد گفت و گو...
او در خیال بود شب وروز...
در دام گیس مضحک معشوقه پای بند/حال آنکه دیگران
دستی به جام باده ودستی به زلف یار....مستانه در زمین خدا نعره می زدند.
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 15:30 توسط فرناز |


چند قطره زندگی

چیزی در برابر او نبود..تکه ای از.ماه...که مثل همیشه به روی زمین لبخند می زندو
هزاران ستاره ی زیر ابر ...که نگاهشان را به مردمان خالی زمینی دوخته اند... .
مردمانی که زمان  لحظه هایشان را به تاراج برده است...وخاطرات را .........................
چیزی دربرابراو نبود...باران می بارید...کوچه های شهرها راودیوار هایش را...با لطافت بهاری اش نوازش می کرد...
چند قطره از باران روی بوم نقاشی ریخت...بوم آبی شده بود...رنگ حوض حیاط خانه...رنگ چشمانش...
آن روز تا شب باران بارید...مثل یک بچه زیر باران می چرخید با همه ی رویاهایش..
او از زمانی که خودش را فهمیده بود...خاطرات و رویا هایش را نوشته بود و بعضی از آنها را روی بوم نقاشی کرده بود....
زندگی را تلخ نوشیده بود..در یک فنجان شکسته...
مردگانی را می مانست که از اعماق فرسوده ی زمان بیرون آمده باشند..
هزاران شعر بی دهن...از دستانش لیز می خوردند...وهزاران چشم بدون چهره از ذهن خسته اش می گذشتند...
پنجره ی اتاق را دوست می داشت.
خاطره ها بزرگ شده بودند...وبر درخت زمان سنگینی می کردند..سالها بود که قلم بر صفحه ی سپید دیوانگی اش نرقصیده بود..
اما..............باز هم بدون خواست او ....زندگی جریان داشت...مثل رود....وبهار بوی خودش را میداد...زمستان بوی خودش را....
اما..................................................................................................................................................................
ناگهان طاق هایی که همیشه بهار ها را در آغوش خود جا داده بود...........
فرو ریخت...
و گلبر گهای اطلسی جان دادند....
شمعدانی های باغچه ی مادر بزرگ به خاکستر تبدیل شده بودند
صدها زندانی به زیر شلاق های تندر وار هزاران جلاد در هوای شرجی زندگی مردند...
لبش را گزید...دستانش لرزیدند...درست گفته بود....زندانی 
خاطره هایش درد گرفتند...
او آموخته بود فقط لبخند بزند....به روی همه چیز .....
به روی سیم های خار دار ثانیه ها...ولبخند بزند به شاعران کهنه کار...
حتی به روی جنگ
.........................................
پرستار ها آمده بودند...با آمپولی که طعم گس مرگ می داد.........
فردای آن روز////////////////////////////////////////////////////////////////////
تخت خالی بود...بهار بوی خودش را میداد.و زمستان بوی خوش.....

یک بوم نقاشی وچند ورق پر از حرف های نگفته....تصویر های کشیده نشده... گوشه ی تخت افتاده بود.....///////////////////////////////////////


بر لبان او از سوز سرد و سرکش غارت گر زمان....آهنگ آه نیست../

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 15:29 توسط فرناز |