چشمان مرد را گشودند.نور خیره کننده ای به چشمانش می تابید.طوری که _تا مدتی_ جایی را نمی دید.بازجو دود سیگارش را در صورت مرد فوت کرد ومرد شروع به سرفه کرد.
ضعیف و در حال مرگ به نظر می رسید.این چندمین باری بود که او را از زندان برای بازجویی آورده بودند.چرا ؟ چون با بد بختی به او تهمت قتل زده بود...چون سر هیچ چیز به او خیانت کرده بود...حالش از رفاقتشان بهم می خورد...چاره ای نبود او مرده بود و حالا با یک دنیا تهمت کثیف مرد را تنها گذاشته بود بدون هیچ مدرک رهایی...........
بار دیگر سرفه ای کرد و ورق را در مشتانش محکم نگاه داشت . این ورق را در دل تنهایی های یک شب اثیری زود گذر نوشته بود ..با ورق عمری زندگی کرده بود نباید می گذاشت این آدم های بد
آن را از او بگیرند.
بازجو: پس مثل اینکه نمی خواهی به ما کمک کنی تا کمکت کنیم...تا بتونی از این مرداب زندگی ات رها شوی....
مرد با ترس بازجو را می نگریست: من همه چیز را گفتم .اون به من خیانت کرد..الان هم فقط تهمت هاش رو برام یادگاری گذاشته و هزار گند کاری دیگه.....
مرد در حالی که بغض خسته ای را فرو می داد به یک جا خیره شد و گفت: همه چیز اتفاقی بود.....من خودم رو ...زندگی ام را گم کردم...
باز جو سیگار دیگری روشن کرد و با تعجب او را نگریست..گفت:اتفاقی بود.تو قانون رو زیر پات له کردی....////
باز جو عصبانی شده بود ....اندامش به لرزش افتاد....شقیقه اش تیر کشید...تنها چیزی که فهمید دستور خروجش را از آن خرابشده دادند....
........................................
یادش آمد با خودش عهد بسته بود...اراده اش را قوی کند.جنگلی را می دید که از لابه لای انبوه درختان می دوید...انتهایش به یک کوه رسید...آفتاب در بلندای کوه می تابید....درخشان...سوزان ....از کوه بالا رفت......اما به آفتاب نرسید....می خواست آفتاب را در مشتش بگیرد...اما باز هم نمی شد...باران بارید....آفتاب ناپدید شده بود.....قطرات به صورتش بر خورد می کردند...هوا او را گرفته بود:
_بیدار شو...تحمل کن.........افت فشار.......علائم حیات طبیعی نیست..زود....الان حمله ی قلبی بهش دست می ده.....سکته کرد.....شک ...
مرد گوشه ی اتاق ایستاده بود...هنوز دنبال آفتاب می گشت...در آن سوی سقف...سبک و آرام....باز جنگل را دید ....دوید....به پرواز در آمد.....دنیا چقدر عوض شده بود.....این همان دنیایی نبود که
مرد درآن نمی گنجید....دلخواه او ....شیرین..و دلپذیر...جنگل حالا سبز بود....با در ختان بلند حرف می زد....بلند می خندید...اما اینها که حرف او را نمی فهمیدند...آوایی آمد:پس تو هم مرده ای...
مرد برگشت ...زنی را دید...سراسر سرخ پوشیده بود...نیمه ی صورتش سوخته بود...مرد گفت :من مرده ام ...این چه حرفیه؟؟؟؟من هنوز خودمم
زن با حالتی عصبی او را نگاه کرد...سپس گفت:همه اولش همین را می گویند.....همه سعی می کنند حقیقت را نفهمند.....اما می فهمند...
حرفهای زن عجیب بود...زن بار دیگر با صدایی که با قبل فرق کرده بود گفت: عادت می کنی.................تو مرده ای...
**************
مرد به خودش آمد : این غیر ممکنه....من توی اون جنگل بودم .بعد بارون بارید...قطره قطره قطره ...باران شدت گرفته بود...لباسش خیس شده بود....صورتش را بالا گرفت سقف سفید
بود.....چند نفر دور و برش را گرفته بود...
_علائم حیات طبیعی......normal.........همه چیز رو به راهه ..مریض بازگشت....
بازگشت؟؟/ مگه چه اتفاقی افتاده بود.....یعنی واقعا مرده بود....هزار اندیشه ی گمراه از ذهنش می کذشتند....
صدای باز جو به گوشش رسید: اون باید به زودی به سلولش برگرده.....شنیدید یا نه....ومشتی که محکم به میز کوبیده شد....
صدای بازجو همیشه او را ترسانده بود....اما اتفاقی افتاده بود..میدانست...فهمیده بود..
زمانی که زندان نبود چیز هایی درباره ی مرگ و خروج روح از بدن می دانست....ولی هنوز نمی دانست زندگی پس از مرگ حقیقت دارد یا نه....
زندگی پس از مرگ......تا به حال به این موضوع ناندیشیده بود....کمی عجیب به نظر می رسید....کمی هم ترسناک..
پرستار سرم را تنظیم کرد..سپس در حالی که همانطور پشت مرد ایستاده بود گفت:خیلی شانس آورده ای؟/باز هم به زندگی بر گشتی...و گرنه الان باید با بار گناهانت راهی جهنم می شدی...
سعی کن یک آدم دیگری بشوی..زندگی راحت نیست...
مرد کمی بلند شد تا پرستار را ببیند...چهره اش آشنا بود....اما چیزی نگفت....به اتاق خالی نگریست...که جز خودش و پرستار کسی را در آغوشش جای نداده بود...
گفت:من توی این اتاق تنهایم.....
پرستار گفت:آره خوب..........خوب////نازه باید تو هم زودتر اینجا رو ترک کنی ...من هم کارم تموم شد.........خداحافظ....بعدا می بینمت...
پرستار رفت و مرد را با بار گناهانش تنها گذاشت.....بار گناهان ....او اکنون بعد از اتفاقی که نمی دانست چیست....شاهد تحول درونش بود.....کم کم داشت ایمان می آورد به آنچه در جهان وجود داشت....ایمان می آورد به اسرار درونش...وبه اینکه باید اراده اش را قوی کند.......
***********
از آن اتفاق یک ماه گذشت مرد عوض شده بود و توانسته بود تغییرات وجودش را ببیند:او دیگر وقتش را صرف قمار ...دعوا....صحبت درباره ی چیز های بیهوده....با دوستانش نمی کرد....بیشتر وقتش را فکر می کرد...به اینکه آیا زندگی پس از مرگ وجود دارد یا نه..به این باری که به زور روی دوشش گذاشته اند...سکوت تلخی بر سلولش حکم فرما بود.چیزی نداشت...جز یک تکه کاغذواشعاری از شاعران که در ذهنش سرگردان بودند....
**********
آن روز هوا بارانی بود...لوئیز دیر کرده بود...نباید اینطور می شد.همه چیز باید مسیر خودش را طی می کرد..آنها .........قرارشان با آن پیر مرد...
مرد ابزار کفاشی اش را به زیر سایبانی پهناور پهن کرده بود...و داشت همان کفش هایی را واکس می زد که دیروز مردی ثروتمند به او سپرده بود...
همیشه از چیزی غمین بود...چیزی را در وجودش کم می دید....احساس می کرد اتفاقی در حال رخ دادن است............ناگهان صدای گلوله او را از جا پراند...
گوشه ی خیابان مردم جمع شده بودند....مرد با دیدن آن صحنه _که قبلا حسش کرده بود_ حیرت انگیز شد...چشمانش را که دوباره باز کرد...او مانده بود و جنازه ی سرد و بی روح لوئیز دوست همیشگی و مهربانش ...باورش سخت بود..از دست دادن لوئیز یعنی از دست دادن مهم ترین آدم زندگی اش..همه چیز سریع گذشت...
او لوئیز را در یک مزرعه که قبلا با هم در آن کار می کردند...و آنجا با هم آشنا شده بودند...به دست های زبر خاک سپرد...
وحالا دادگاهی را تشکیل داده بودند...تا اینکه بفهمند لوئیز بی گناه به دست چه کسی کشته شد...قاضی دادگاه سعی می کرد نظم را برگزار کند...مرد سیاه پوشیده بود...واشکهایش غریبانه بر دشت گونه هایش جاری می شد...نا گهان مرد حس کردهمه چیز دارد به گردن او تمام می شود...طوری که انگار او لوئیز را کشته...
مرد بر خاست و رو به قاضی گفت : من اعتراض دارم...شما به من تهمت زده اید...و آنگاه دم از عدالت می زنید.من لوئیز را نکشته ام...
صدای زمزمه ای فضای آکنده کرد.قاضی او را نگریست و گفت...:آقای جوان ..مثل اینکه حالتون خوب نیست...ما داریم در باره ی جرمی صحبت می کنیم که شما و مقتول با همکاری هم انجام داده اید...
شما از آن دسته ادم هایی هستید که ما را ....سیاست را.....زندگی خودتان را وحتی مردم را احمق گیر آورده اید.
_ببخشید من اصلا متوجه نمی شوم..شما درباره ی چی حرف می زنید....جرم...
_مثل اینکه فراموش کردید...شما چندین خانواده را بی خانمان کردید...دزدی کردید....باز هم بگویم...
مرد گیج شده بود ..لحظه ای شک کرد ...او عوضی شده است....خودش نیست....
ان روز و روزهای دیگری گذشتند...چندی بعد معلوم شد...لوئیز خود یک جنایتکاری بود..بیمار ...همیشه خشم آلود...که حتی افراد متعددی را به طرز مشکوکی به قتل رسانده است...
مرد بلند می خندید....پزشکها گفته بودند ...نباید فشار عصبی را تحمل کند...بیماری خودش که از بچگی با هم بزرگ شده بودند...اوج گرفته است...او از بچگی دچار صرع شده بود.
حالا در گوشه ی زندان نشسته بود و بلند تر می خندید...و بلند می گفت : لبخند می زنم بر شاعران کهنه کار.... . نگهبان بلند داد زد...:شب است ...خفه باش ... . اینجا قانون دارد...
مرد که هنوز نمی دانست قانون یعنی چی . بلند تر داد زد...: هوا را بگیر ...خنده ام را نه.... . حس کرد همه چیز عجیب شده ...حتی خواب هایش که نمی دانست اسمش را رویا بگذارد یا کابوس...
حس کرد دوست دارد او هم نیمه شبی برود از دنیایی که مال او نیست از زمینی که او را بیهوده به ان بسته اند...انگار آفتاب را پیدا کرده بود...انگار آفتاب او را پیدا کرده بود...چون هر انچه نور داشت ...را در چشمان مرد ریخت.....زمین مثل نقاشی بچه ای با حوصله تزئین شده بود...آسمان دیگر مثل دنیا تار و سنگین نبود....سبک و آرام پرواز...
صدایی امد:باز دچار صرع شده ...وضعیت ..ab normal اون مرده...تو مرده ای...مرد برگشت...: خدای من این زن ...همان پرستار اتاق من بود...چی من مرده ام..........
_تو از الان به بعد...راحت و آسوده ای ....ما ...من ...تو....لوئیز همه میمیریم...اما باید....زن آرام پر کشید....رفت...
مرد هم نگاهی به آسمان انداخت....وسعی کرد بپرد و برود....آفتاب هنوز هم می تابید.........///////////////////////////////////////////////////////
وینک سپیدارهاکه به سر افرازی از بلندی انزوای من بر می گذرد.....گر چه به انجام کار ...تابوت اگر نشوداجاق پیر زنی را هیمه خواهد بود....
وینک باروی سنگی زندان .به اعماق رسته و از بلندی ها بر گذشته.که در کومه های آزاده مردم از این سان به پستی می نگرد.و امید و جسارت را
در احشاء سیاه خویش می گوارد...
(( آه...که باید در این اوج بی بازگشت...در تنهایی بمیرم))
ستار گان سوگند می خوردند که مرا دیده اند...به هنگامی که بر جنازه ی خویش می گریستم و بر شاخساران آسمان می خشکید...
چرا که ریشه هایش در قلب من بود...و من مرداری بیش نبودم که دور ازخویشتن با خشمی به رنگ عشق
به حسرت
بر دور دست بلند تیزه ... نگران جان اندوهگین خویش بود.../////
احمد شاملو
ای شرم !
ای کبود!
تنها برای مردمک های چشم های اوست ...گر می پرستمت...!
خاموش وار خفته ی این مردم کبود...در نغمه ی فسونگر جنجال چشم تو...
نت های بی شتاب سکوت است...!
اگر نشنوی به تو خواهم شنواند...:
حماسه ی سماجت عاشق ات را زیر پنجره ی مشبک تاریک بلند که در غریو قلب اش زمزمه می کند:
(( _شوکران عشق تو را که در جام قلب خود نوشیده ام...
خواهدم کشت.../
و آتش این همه حرف در گلویم...که برای بر افروختن ستارگان هزار عشق فزون است...
در ناشنوایی گوش تو
خفه ام خواهد کرد...))
پاییز فرا می رسد...از پس قله های فراموشی...از پس تابستان های خشکیده ی روزگار...
می دانم ...روزی می آید...پاییز را می گویم ...که صدای هق هق گلویش همیشه مانند خنده ای شیرین در گوشم می پیچد...
و امروز ...که در متن مه گرفته ی روزگار گم شده ام...او را دوست تر می دارم...
من و معشو قه ام پاییز ...زندگی را دوست داریم..........هزار برگ زرد در زیر چکمه هایش به صدا در آمدند...ما_من و پاییز_دیروز با هم در یک کافه ی خیس در گوشه ی یک خیابان دیوانه..قهوه ای نوشیدیم...
صحبتی کردیم...به او گفتم که چقدر مهربان...مرا در آغوش خود جای داده است...
دیروز پاییز سیگاری کشید...و من را مست عطر خوش بر گهایش کرد...مست عطر گریه هایش....
دیروز آسمان در قابی نارنجی گنجیده بود...دیروز خودش با یک پیراهن ابری و نارنجی ...به ما _من و پاییز _ سلامی کرد و کنارمان نشست...
دیروز ما _من و پاییز _از زن فالگیر کنار پارک ...فالی خریدیم...!//
و باز هم می اندیشید_پاییز را می گویم_به همه چیز..می گفت:مردم هیچ وقت هم دیگر را نمی بخشند...همدیگر را دوست نمی دارند...
مردم هیچ وقت نمی خندند...هیچ گاه گریه نمی کنند..
مدتی گذشت....
دیگر پاییز باید برگهایش را جمع می کرد و با همه ی ما خدا حافظی می کرد....
چمدانش پر بود از باران و برگ...
حدود یک ساعت دیگر پرواز داشت....
آن شب یلدا...بود...تمام هم نمی شد...
آن شب _یلدا_برایم سخت بود....من داشتم ...کم کم پاییز را....دیدارش را....چمدانش را....
برای مدتی سخت طولانی از دست میدادم....
دستانم را فشرد و گفت:به زودی بر خواهد گشت...
و من می دانستم این ها را می گوید...تا هق هق ام را مرهمی باشد....
میدانستم به زودی بر نخواهد گشت...
برای آخرین بار بوسه ای را روی گونه هایش نقاشی کردم...
و او فقط بارید...
فردای آن روز زمستان به خانه ام آمد...چمدانش پر بود ازبافت های ابری و هزاران دانه ی برف....
آب های فراوانی از زیر پل گذشتند...
خون هایی بر کرانه ی عشق...!
جوی بار سفیدی جاریست...
و در باغ ماه.
هر روز تولد تو را جشن می گیرند...
جوی بار در خواب ترانه می خوانند !
این ماه سر من است...!
و خورشیدی عظیم و آبی رنگ در آن می درخشد.......................
خورشید چشمان تو////
جاک پره رو))
چشمان تو از سنگ است نه از آب...
قلب ام را در مجرای کهنه ای پنهان می کنم....
در اتاقی که دریچه یی ش نیست....
از مهتابی به کوچه ی تاریک ................ خم می شوم///
و به جای همه ی نو میدان می گریم...
آه....من حرام شده ام!!!
با این همه ای قلب در به در!
از یاد مبر که ما _من و تو_عشق را رعایت کرده ایم...
از یاد مبر که ما _من و تو_انسان را رعایت کرده ایم...
خود اگر شاهکار خدا بود...یا نبود...!
(نزار قبانی)
برای هر چیزی زمانی است و هر مطلبی را زیر آسمان وقتی است.................. وقتی برای ولادت و وقتی برای موت...
وقتی برای غرس کردن و وقتی برای کندن مغروس...
وقتی برای قتل و وقتی برای شفا...وقتی برای انهدام و وقتی برای بنا کردن...
وقتی برای گریه و وقتی برای خنده...وقتی برای ماتم و وقتی برای رقص....
وقتی برای پراکندن سنگ ها و وقتی برای جمع آوری سنگ ها...
وقتی برای کسب و وقتی برای خسر...وقتی برای نگاه داشتن و وقتی برای دور انداختن....
وقتی برای دریدن و وقتی برای دوختن....
وقتی برای سکوت و وقتی برای گفتن....وقتی برای محبت و وقتی برای نفرت...
وقتی برای جنگ و وقتی صلح...
پس کار کننده را از زحمتش چه منفعت است ؟
کتاب مقدس : کتاب جامعه.10-1 :3