تبليغاتX
ترنج نامه...

تابناك من بشد دوش از بر من!آه! ديگر در جهان...

مي برم آن رشته ها كه بود بافيده ز پهناي اميد مانده روشن:

ديگرم نرگس نخواهد....آنچنانكه بود خنده ناك....خندد.

من به زير اين درخت خشك انجير...كه به شاخي عنكبوتمنزوي را تار بسته

مي نشينم آنقدر روزان شكسته

كه بخشكد بر تن من پوست

كه در خلوت سراي درد بار شاعري سر گشته داري جاي...

كوله بارشعرهايم را بياور...

تا به زير سر نهاده....از غم من گر بكاهد يا نكاهد...

خواب سنگينم ربايد آنچنان كه دلم مي خواهد...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 13:38 توسط فرناز |

اشتباه مي كني...

آسمان هنوز هم آبي است و باران....

پريشان تر از روزگاري...!!!

پريشان تر از

هاشور هاي آبي باران روي متن جنگل..

بنفشه ها را باد مي برد....

و تو را طوفان لحظه ها...

از چه مي ترسي....

وقتي كنارت سبدي تهي ميگذارم....

وقتي آرام آرام موج اشكهاي توروي ساحل گونه هاي من مي ريزد....

بلند شو ....برقص....عشق ما را دوست دارد....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 13:38 توسط فرناز |

من گناهم يكسر نا بخشودني ست...

زيرا من در جان خود سوزانده ام ....محبت نه!

كشتزار محبت را..................

ماريا...!!!

من مي ترسم از ياد ببرم اسمت را

به سان شاعران كه ميترسند از ياد ببرند....

آن كلمه را كه زاده شد در شكنجه ي شب!!

اما هميشه به ياد خواهم داشت جسمت را...

اما هميشه دوست خواهم داشت جسمت را...

بدانسان كه سربازي _در جنگي در هم شكسته_پاس خواهد داشت...

تنها پاي  برجا مانده اش را...

پدر!
امر کن!
گوش به فرمانم!
آیا می خواهی
همین حالا
خوشگل ترین خانم خیابان را پیشکشت کنیم ؟
نه!
پدر
ابروی خاکستری ات را گره نینداز
سر پر مویت را تکان نده
می دانم
در دل می گویی
کیست این یارو
این بالدار که پشت سرم ایستاده؟
آیا اصلا معنای عشق را می داند؟
آری
من هم فرشته ام
من هم فرشته بوده ام
من هم نگاهی داشته ام
همانند نگاه خروس قندی
اما چه کنم
خسته ام
نمی خواهم
به مادیان های شکری بلوری
هدیه کنم جام های پرنقش و نگار
پدر من از تو دو دست دارم
من از تو لب دارم
پس چرا نمی توانم
ببوسم
وهربار درد نکشم؟
ترا قدرتمند م پنداشتم ...اما تو ضعیفی
تو کوچکی …..دیدی؟.... کفر گفتم....... حالاست چاقو هم بکشم ...
لاشخورها!
بال هایتان تنگ تر!
در بهشت جا کم است
گفتم تنگ تر!
چرا بال هایتان خیس است؟
چرا بال هایتان از ترس مرده؟

ولم کنید
کسی جلودارم نخواهد شد!
دروغ گفتم
آیا حقش را داشتم؟
آرام باشم؟
از این هم آرام تر؟
ممکن نیست !
می بینید
باز
آسمان سرخ است از خون ِ کشتار
باز ستاره ها را سر بریده اند …………
هی!
با تو ام...آسمان!
بردار کلاهت را...
گوش گنده اش را جهان
پرستاره ی پرکنه اش را
بر روی دست گذاشته است
خفته است
[1915]


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 13:37 توسط فرناز |

دلنوشته اي خيالم...بزرگتر از پهناي گلبرگ رز هاي زردند...

پهناور تر از آبي آرامش چشمان تو...پيراهن سبزت...و دستانت كه هميشه عطر نارنج هاي كال را دارد....

و باران هاي نيامده...

پهناور تر از قطره هاي اشكم...

روي سپيدي صفحه ي كاغذ....

سايه ها جان مي گيرند...روي سياهي ها...

ومن هنوز همان دخترك گل فروش مي شوم كه روزي گل هايش را باد خواهد برد...

بگذر ...

مي بيني!!!گلهايم پژمرده شدند...و خلسه ام پايان يافت...

برو...

ديگر نرگس نمي آورم....

ديگر گلدانهاي شمعداني ام خاموشند....

تو چه  مي خواهي از من...؟؟؟

آسمان...

يا شايد حرف هاي نگفته ام را....

يا عطر مريم هاي كال...يا...

باشد قبول...

ديگر به چشمهايم نگاه نكن....و اقاقي هاي توي دستم....

دريا را ببين...كه شايد توان بخشيدنهاي تو را داشته باشد....

خوابگرد قصه ام شده اي...

اي از دست رفته!!

ديگر نمي دانم اندوهم را چه كسي باور خواهد كرد...

اندوهي به پهناي دلنوشته هايم...

بس است...

كم كم دارم فرياد مي كشم زير اين آسمان كه ابري مي شود و يخي

گوشواره ي مسي ام را پاره خواهم كرد...

گردنبند مرواريدم را رها...

و گل هايم....

باشد براي تو...

اما بدان من خواهم پر كشيد...تا شايد روزهايم را از ياد ببرم

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 13:36 توسط فرناز |

مانلي و خانه ي سريويلي

 

ولي اي همنفس هر شب دريايي من....!

چون تو من نيز در اين ره بودم.

سخني با تو مرا مانده به دل

آه دانستمت!

از چيست...به اين خوي شده!!!

بس كه نايافتني....سرد كار خودي افتاده و كم جوي شده...

در بدو خوب جهان با غم مي پيوندي...

به تسلاي دل غم زده ات!

بر همه چيز جهان مي خندي...

تو بر آني كه فرا آوري از جاي بلند

چه به از اين كه جهاني ديگر...

با تو جويد معني...وز تو گيرد بنياد!!!!!

مانلي!

باور كن!

گر كسي دوست ندارد به دلت...

من به دلت دارم دوست...

آنكه بسيار به شبانش در خواب ...همه مي ديدي اوست!!

در تنم هر رگ از ياد لب بسته ي تو مدهوش است.

 

كه زبس بار دلت هست بر آن خاموش است....

وه كه لبهاي تو شيرين هستند....

گويي آرامگه بوسه ي سوزاني را

بوده روزي و چه روزي آيا؟

ليكن اكنون ديريست....!!!!

تويي از آتش ديگر در دود...

اندرين دايره هر كس چو تو افتاد غريب

بهر ناچارش اين خواهد بود...

اين تو را بس باشد....

كه آشناي رنجت...

نه همه كس باشد....

هر چه  زآن مي خواهد شدن آن تو...نه ترديد در آن!!

آنچه سود من با گردش آب

و آنچه گنج من در خطه ي درياي گران!

ما در آن نقطه ي دور از هر نامحرم با هم....

كرد خواهيم به شادي گذران!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 13:35 توسط فرناز |

حرفي هم كه نمي زنيم....

شده ايم خرگوشي كه رد پاي اش روي برف مانده است...

زير درخت نارنج مي نشيني!!!

نگاهت به آفتاب است....

نگاهت به نارنج ها...

فرشته مي شوم...در خيالت مي چرخم ..

زندگي را رها مي كني!!

هر روز مي نشيني پاي همان درخت نارنج كه آفتاب را در مشت خود دارد...

من چي؟؟

هنوز مي چرخم

مي بيني؟؟

اين روزهايم معني ندارد..نه رنگي ...نه صدايي....نه سكوتي....

چيزي نمي فهمي از حرفهايم...هنوز هم برايت همان فرشته اي هستم كه روزها پي بادبادكي سفيد مي دوم.

روز را ...آفتاب را در مشتت مي گيري...بلند مي گويي: فرشته ام مي ماني؟؟

اما من دستت را رها مي كنم....

جماعتي بي كار مرا به خاك مي سپارند....باران مي بارد..

..........................................................................................................................................

 

حرفي بزن!!!

من و سايه ام هنوز تو را باور داريم....

هنوز هم حرفهايت در انزواي مغموم چشمانم شادي مي كند...

هنوز سكوت شكستني است...

رها كن چشمان آبي ات را..

آسمان ما را دوست مي دارد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 13:33 توسط فرناز |

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من!!!!

 

 

 

چرا نيلوفرها ساقه ندارند...؟؟

چرا سكوت مي كني؟

چرا اين خنده هايت را نمي گذاري بر لحظه هايم بريزند...

وقتي پرسيدي...جوابت را ندانستم...

شايد نيلوفرها هم مثل من....

شايد نيلوفرها سكوتت را در يابند...

فقط بخند...

عزيز از دست رفته ي من!

از آسمان صداي ساز دهني مي آيد...

از پيراهنت بوي نارنج....

اين فصل ها را گم كرده ام....اين روزها را...

راستي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

امروز پاييز است يا چهارشنبه؟

مي دانم كه نيلوفر ها ساقه ندارند...

مي دانم نيلوفر ها من را مانندند و قتي اشك مي ريزم....

 

 

شبيخون مانده را مانم و مي دانم اين را هم

كه مي گيرد زمن جادوي تو چون عقل دين را هم..

تو خواهي آمد و خواهي گرفت از من به آساني...

دلم را... گر حصار خود كني ديوار چين را هم......

 

 

 

مي گويند رفتنت اتفاق بود....

حادثه اي كه آن را من فهميدم و قاصدك ها.....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 13:42 توسط فرناز |