رود مي شوي....رود مي شوند چشم هايت...
وقتي تنها طلالو آرام چشمهام....
بر آبي هاي آرام گونه ي رودهايت مي تابد!
مرا با خود ببر....
در آن سمت كه ماهيان همه آب را بدون جادو نفس كشند.
لحظه اي آرام ...
خوب من!
رود مي شود آبي هاي چشمهات...سمت طلالو ي چشمهام....
جاري...
يك لحظه!
ماهي هاي كوچك سرخ در بازي چشمهايت با چشمهايم....مي درخشند...
رود مي شوي....و زمين سيراب...و سراب سيراب ...
ومن
تابش نورهاي سفيد را در چشمه هاي صورتت مي ريزم....
آرام...يك لحظه...
بگذار ماهيان لحظه اي بي جادو آب را نفس كشند.
ومن باز همان ماهي كوچك سرخي مي شوم...كه در انزواي شلوغ رود ها...آرام آرام از چشم هايت فرو ميريزم.
مرا باخود ببر...
به آنجا كه زمستان ها همه پايان گيرند....
و بهار آبي باشد...همرنگ ما
مرا با خود به دشتي ببر كه نورها و رودها
برخيزند !!!
و آينه باشد ....و تو
مرا با خود به دشتي ببر........
كه سيب ها سرخي گونه هاشان را از حلاوت آمدنمان سرخ تر كنند....
و سبزه ها سرخ تر..........
آنجا كه سكوت باشد...و سبد سبد باران!
آنجا كه سوسن ها به رقص عظيم و جاودانه در آيند...
تنهابا موسيقي نسيم....
و سنتور بنوازي...بنوازم آرام آرام سمفوني بي پايان نگاه هايت را...
و گر اين طور باشد...هفت سينمان كامل و بهارمان جاويد خواهد بود:
ماهي...آينه...سبزه...سيب و سكوت و سوسن و سبدسبد باران و سنتور.........
موسيقي خيالم!
...سنتور شكسته ي مرا مجالي نبود؟
گذشتم از تمام نت هايي كه مرا به آسمان مي رساند...
و آسمان را به تو!
گذشتم از همه ي سازهايي كه تبسم بي رنگ گل ها را قهقهه مي كرد...
گذشتم...
از نگاهاي بي رحم روزگار...
وقتي خنجر بي خيالي تو ... قلب مرا پاره مي كرد.
وقتي هرم نفس هاي تو...گونه هاي يخ زده ام را گرم مي نمود....
سنتور شكسته ام را مجال خواندن نيست....
بالهاي زخمي ام را مجال پرواز...
كجا بيايم؟
دنبال تو؟
دنبال صداي آرامشت....و نگاه مهربان دستانت به دستانم!
بيزارم از فصل هايي كه بي امان مي گذشتند!
از روزهايي كه خنده معصوميت اشك را پاك مي كرد.
بيزارم از آهنگ هاي زندگيمان كه فرشته را سنگ مي كرد و پر وانه ها را زنداني...
وقتي مردي...............خواهم مرد...
اما بايد صبر كني...همه چيز به پايان مي رسد......همه ي دلتنگي هاي روزهاي سخت بيماري ات ...
وقتي تنها دريچه ات همان پنجره ي اتاقي است كه پرستارها نگاه هاي مشكوك خود را به تو مي دوختند.
و نواي اميدي نيست ها گوشت را پر كرده بود...
باور كن !
سنتور شكسته ام را مجال خواندن نيست...
بالهاي زخمي ام را مجال پريدن با تو...
انگار تار و پود مرا ناخواسته به چشم هايت گره زده اند....مرا ببخش!
سنتور شكسته ام را مجالي نيست...و بالهاي زخمي ات را توان ماندن...
اشكهايت مي چكد بر صفحه ي كاغذ....
اشكهايم مي چكد بر صفحه ي كاغذ...
انگار نامه ها را مجال پايان نيست!
حيف شد...فردا درست روز مر گم است....
حالا در كنج اين ويرانه فقط منم و يه ديوار كه فقط سياهيست....فقط مرگ!!!
حيف شد ...
ديگر نگاهت نمي كنم....ديگر آن همه نجابت را ...از پس پشت پلكهاي آفتابي ات نخواهم ديد...
ديدي چقدر عمر شبنم شادي هايمان كوتاه بود؟
ديدي چطور دست هاي تقدير خفه ام كرد...
فردا كه مرا ...بسپارند به دستان بي انتهاي مرگ ...مرا خواهي بخشيد؟
فردا كه ديگر بادبادكت را رها مي كنم...و باران پوش خاكستري را از تنم در خواهند آورد...
اشكهايم جاريست...چنان كه يك رود از بلنداي يك كوه!!!
مرا خواهي بخشيد؟
من ديگر همان ديوانه ي چشمانت نيستم...كم كم دارم فراموشت مي كنم...
فراموش مي كنم كه روزي باران باريد و پرسه مي زديم...
معلوم نيست وقتي مردم چشمانت را ديگر چه هراسي باشد!!!
معلوم نيست كه چه كسي طناب را دور گردنم خواهد انداخت...؟
شايد ساعتي ديگر...لحظه اي ديگر...الاني ديگر...
با لباسي به رنگ آبي و دستبندي به سختي پولاد مرا سمت چوبه ي مرگ خواهند برد.
شايد ديگر صدايت را كه از بلنداي انزواي من مي گذرد..نشنوم...
پس از مرگم به مردم بگو: كه من تو را نكشتم...بگو كه ديگر آفتاب را نخواهم ديد و ماه را ديگر در
پيشاني ات نخواهم يافت....
بگو اين روزها چيزي جز تازيانه و روح خود را نمي خورد...
شايد ديگر باران نبارد...
خاتون من!
اين دلگويه را هميشه در چشمانت نگاه دار...
هميشه باران را در شيشه اي ظريف....به ظرافت شعر...حبس كن...
تا شايد باز گردم...
تا شايد تمام غزل هايم را دوباره فرش كنم تا بگذري...
تا شايد معصوميت از دست رفتمان ...روزي از ابرهاي بي احساس..كه هيچ وقت مرا در نتابيدند...ببارد.
مگذار باور كنند كه ما همديگر را به ضربه اي به دردناكي شكست كشته ايم...
مگذار ستارگان شب زيستن را به جرم كشتنم بي فروغ كنند.
همه ي اينها را مي گذارم و مي گذرم...تا شايد فردا را بتوان براحتي سر كردن....
ديگر گريه نكن ...
نمي خواهم پس از رفتنم مشكي پوش هميشه ام باشي...
برخيز!!!
هنوز سرفه مي كنم...مهم نبود اگر مرا خلاص نمي كردند خودم مي مردم..
وقتي آفتاب را از تو بگيرند چه حالي خواهي شد؟
وقتي زندگي را؟
وقتي همان فلوت مندرس را كه گنجه ي تنهايي هايم بود با چشمانت؟
ديگر مهم نيست باور كني يانه!!!
راستي با اين همه مرا خواهي بخشيد؟
***************************
از نوشته ي قبلي ام يك روز مي گذرد...
يك روز به تلخي خواب برف كه مي بيني...خواب دندان افتاده...خواب عروسي و رقص...
گفتم رقص؟
دارم آماده مي شوم...بالهايم سالم اند..آماده ي پرواز...آماده ي رقص در عروسي غم با چشمانم...
چشمانت كجاست؟
كجا رفته اند با اين شتاب؟
نكند...به راستي نكند كه من....تو را....
باور نمي كنم؟؟؟
هي!!!
خلوت نشين روزهاي مرده ام!
...كه عنان به دست در روياهايم غوطه وري!
كجاي اين جهاني؟
كجاست بغض هميشه شكسته ات؟
ببين آمدند....دارند دستهايم را ميبندند...چشمهايم را...
سخت است كه زندگي كنم...اصلا بهتر...
چه سود وقتي من باشم و تو...
نبودنت را هر شب در دفترم شعر كنم؟
مي خندم...گريه مي كنم...كسي نيست...تشنه ام شده!!
تا كجا ميبرد اين نقش به ديوار مرا؟
فلوتم را بدهيد...مي خواهم بار ديگر نذرم را ادا كنم...
نذر كرده بودم اگر نكشتمت يك شبانه روز برايت فلوت بنوازم...
اگر هيچ وقت اين باران نباريده بود...
اكنون گلويم نميسوخت....و چشمانت...
راهروي سرديست...اگر آفتاب را ديدم چه بگويم؟
سرم را پايين بيندازم؟
بي تفاوت....
آفتاب مادر تو بود و ماه پدر من! يادت مي آيد.
تف مي كند بر صورتم!
چه كنم؟
چشمهايم نگرانند....نگران سكوتي كه پس از مرگمان دنيا را فرا خواهد گرفت...
نگران گلدان پشت پنجره...كه تشنه خواهد مرد...
چشمهايم نگران شكوفه ي لبان توست و بوسه هايي كه هنوز گنجشكان پر گوي باغ اند.
دنيا را چه خواهد شد؟
وقتي بميرم ... رنگ قهوه اي ابروانت...چشمهاي خرمايي ات...و لبان گلي ات را به چه كسي بسپرم...؟
آرامتر...
سمفوني فلوتم پايان نيافته است...و خلسه اي مكرر كه تو را هي تكرار مي كند.
چه گونه بروم وقتي هنوز دستهايم در دستانت است.
وقتي هنوز لبانم همان ترانه اي را مي خواند و فلوتم همان
آهنگي را مي نوازد كه زندگي بود؟
چگونه مي توانم فريادم را از پشت اين ميله ها ي سرد...
و فاصله اي به بلنداي گيسوان تو كه خانقاه آرزوهايم بود. به تو برسانم
چگونه؟
آرامتر...
اين طناب دستهايم را بريده است
امانم را نيز؟
زمانه همه چيز را بريد!
روزي غزلهايم را...گلهاي آبي ام را...تو را...
الان فلوتم را...
و لحظه اي ديگر زندگي ام را
كاش زمان بايستد..
مي خواهم نگاهش كنم...
حيف كه الآن درست روز مرگ من است...
مرگ من و فانوس هاي توي خانه ام كه اين روزها تنها ستاره ي شبهاي بي كسوفم بودند.
گفتم آرامتر!
پاهايم ديگر توان آمدن ندارند...
و بي تو ناي بودني برايم نمانده است!
صبر كنيد!
بگذاريد بار ديگر ماه را در آغوش بگيرم...
اشكهايم نمي گذارند ببينمت!
اي ماه!
مرا ببخش به پاس تمام بي وفايي هايم!
نگاهم به آسمان است!
دوست دارم لحظه ي پر كشيدنم آماده ي بوسيدنت باشم
آرامتر...تشنه ام !
كمي آب بياوريد به روشني ماه امشب!
مي بيني!
دارند طناب را دور گردنم مي اندازند...
چه روزهايي بود و گذشت...
چه سالهايي كه فقط فلوت مي نواختم ...و زندگي....
رستگاري دستانت را دلتنگم!
و تقواي آرام فيروزه بند گلوگاهت...
آرام...
دارم مي ميرم...
فرياد مي زنم:
مرا خواهي بخشيد؟
"تو!
بر کاغذ سپید
دراز می کشی
می خوابی
یاد داشت هایم را
مرتب می کنی
حروفم را درست می چینی
و اشتباهم را تصحیح می کنی.
پس چطور
به مردم بگویم
که شاعر منم
و حال آن که تویی که می سرایی؟
عشق
این است
که مردم
ما را باهم اشتباه بگیرند" ( نزار قباني)