تبليغاتX
ترنج نامه...

 

 

بي رحم بود پيراهن تو!

 

 

كه مرا به اندازه ي تمام بوسه هاي نپذيرفته در باد....

 

 

در باد جا گذاشتي...؟؟

 

 

جا گذاشتي پلك هايت را وقتي نبودن هاي من....گريه هاي تورا داد مي زد!

 

 

من به اندازه ي بي رحمي هاي تو بزرگ شده ام...

 

 

در ماه خفته ام....

 

 

و بر پيشاني شعرها فرود خواهم آمد....

 

 

باور كن!

 

 

اشتباه نگاه من ....تنها بودن تو را بهانه مي گرفت...

 

 

اما...

 

 

رفته بودي...

 

 

و چراغ هاي بي پايان جاده ...خاموش!

 

 

باور كن!

 

 

بي رحم بودي!

 

 

بي رحم تر از بي خيالي هاي يك مرده....

 

 

بي رحم بودي مانند بغض هاي من كه بي امان مي شكستند...

 

 

بي رحم بود پيراهنت كه قرص صورت مرا در نتايبد...

 

 

باور كن عزيز از دست رفته ي من!

 

 

بي رحمي تو روزهاي طوسي من را سياه كرد...

 

 

و بي خيالي دستانت من را سياه ...روسري ام را سياه...گل هايم را سياه...خورشيدم را سياه....

 

 

ديوانه نبودم من...با فريادي كه از گلويم بر مي خواست...وقتي فقط خودم بي گناهي چشمانم را متهم نمي كردم!!

 

:

 

 

جا گذاشتي من را در باد.....

 

...

جا گذاشتي من را در باد!

جا گذاشتي من رادر باد.....

در باد...

در باد...!!!

 

 

اين بار هم تو آمدي از خطوط سر در گم

 

از فاصله كه دوباره تو آسمان شده اي!

 

دوري زمن! ترانه ي لبهاي بي رمق...

 

دوري تو كه يك روزنه دراين جهان شده اي!

 

تو از مني و منم از جنس اين پاييز

 

اين سالها كه گذشت.... گم در زمان شده اي...؟؟؟

 

ديريست اشك هاي من چشمه هاي غم شده اند...

 

ديريست كه  بوسه ي گنجشگكان شده اي....

 

من بي تو بازهم يك پرنده خواهم بود....

 

در اين بهاربي امان...عمرم! خزان شده اي؟؟؟

 

تو در من اي ستاره ي بي انتهاي شب!

 

 قدر تمام پنجره هاي جهان شده اي...

 

دستم به تو نمي رسد رويا ي خسته اي.....

 

سالي گذشت و نگاهم....تو كهكشان شده اي؟؟؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 14:8 توسط فرناز |

روسري بنفش مرا شاعر كرده بودي

 

روسري بنفش خستگي هاي من....به وسعت ويراني چشمان تو بود...

وقتي باز گشتي به سرزمين افسانه ها

ديوانه بودم

آينه ها را مي شكستم و برق چشمهاي درون قاب را...

نهايت تلخي بود...وقتي كه فانوس ها هم بي اميد مي زيستند...

نهايت بي تو بودن بود ...

موسيقي هايي كه تداومشان نواختن گريه هاي من بود....

روسري بنفش من شاعر بود  وقتي دستهاي تو را مي بوسيد....

روسري ام را عاشق كرده بودي...بي هيچ بهانه اي...

هنگامي كه پونه هاي درون سبدم با آهنگ اسم تو مي رقصيدند...

تبسم مي كردم وقتي كه بغض از چهار جانب راه را روي من مي بست...

نگاهت مي كردم...

بي خيال بودي و بي خبر....

وقتي مانند گلدان پشت پنجره بي آب هم زنده بودم...مي خنديدي...

مي خنديدي تو به تمام اشكهايي كه از كوه پلكهايم فرو مي باريدند...

مي خنديدي به اطلسي هايي كه براي تو آورده بودم...

روسري بنفش من....شاعر شده بود....

شعر مي گفت براي گره هايي كه هرگز نخورده بود...

براي دستان تو...و بوسه هاي من!

شعر مي گفت براي چشمهايي كه هرگز نديده بودشان...

روسري بنفش من آبي چشمهاي تو شده بود...

سياه چشمهاي ي روزگار...

روسري بنفش من با تمام سادگي اش ... غمي داشت به اندازه ي تمام گل هاي چيده نشده...

روسري بنفش من با تمام سكوتش حرفهايت از خطوط راه راه پيراهنت دريافت...

و دريافت اشك هايت را... وقتي من در آرزوي  بهشتي زميني ... در سرزمين چشمه هاي چشمهايت پرسه مي زنم

كه روزي باد او را با خود برد!!!

 

 

 

 

بهاري كه از تو به جا مانده بود ...لابه لاي كتاب هاي شعر خاك مي خورد....

...............

 

1

تا مي رسي به من....خسته از عبور...

حالا كه گريه هاي تو را مي كنم مرور

تا مي رسي و دلت مست عطر باد...

تو عاشقي و من آن نقطه هاي كور...

من خواب مي كنم دوباره ستاره را.........

تا چشمهاي تو شوند غرق در سرور...

حالا بيا واين  گريه هاي مرا ببوس...

اين گريه ها كه شدند خسته از حضور

ديگر نه چشم هاي من ديوانه ي تو اند

ديگر نه آن بوسه هاي غرق در غرور

بغضي كه خسته شد ميان من و دلت

هي مي زند به چشمهاي دشت من هاشور

 

 

2

ديوانه بود اين اتفاق...اين چشمهاي بي گناه!

ديوانه بود دستان من...مست از نفس هاي تو آه!

پر از سكوت و خستگي از روزگار محو غم...

ديوانه بودي ...من پريشان ...دستهايت بي پناه!

تو بگو اصلا كجاي اين بهار عطر تو داشت؟

من كه خسته ام از خزان و ...دلخوشي هاي سياه!

ديوانه بودي تو عزيز! از مرزهاي بي سوال

آخر اين زندگي...تو نرفتن...من تباه!

تو گذشتي و جواب اشكهايم اين نبود...

من كه ماندم از تمام خنده هاي روبه راه!

آخر ديوانگي بود ...گريه هاي خيس غم

من كه ماندم ...تو دوباره چشم هايت بي گناه!

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 10:3 توسط فرناز |

 

 

 

 

 

###

 

تو بگو چشمت كجاست در اين بهار سر به راه

 

در سكوت تلخ فنجان... كوچه هاي قهوه اي؟

 

اين زمستان كه گذشت و چشم من پشت بهار

 

اين همه بغض و نفس در انتظار تازه اي...

 

تو كه مي آيي شبي با اشك هاي بي صدا

 

مي بري من را به سمت سرزمين نقره اي

 

من كه خسته ام ...شايد اين ديوانگي ست.. .

 

شايد اين تكرار پوچي...بغض هاي ساده اي...

 

كه رها مي رقصي و من را دوباره در نگاه

 

مي كني گم...من رها..تو اتفاق تازه اي؟؟؟

 

شايد هستي و نمي داني هنوز....

 

چشم من در انتظار هفت سين و سبزه اي...

 

 

 

لابه لاي موهايم بنفشه مي كارم...

 

وقتي آرام مي خندي و مرا با خود به كودكي ها مي بري...!!!

 

نگاهم كن!!!

 

موهايم بنفش شده اند اين روزها.....!!!

 

موهايم باغچه ي كوچك آرزوها!

 

لابه لاي موهايم بنفشه مي كارم.....و چاي!!!

 

دلهر هاي بي انتها ي كاج هايي را مبتلايم كه سرما خشكشان كرده...

 

پس....

 

مي خواهم پناه بياورم به شعرهاي تو!!!

 

ديوار بود كنار دستانت...وقتي عاشقت شدم....

 

پونه هايم را باز باد برد....

 

و من پي بنفشه ها مي دويدم و دامنم.....مرا ياد تو مي انداخت!

 

مرا ياد گذر گاهي كه بي پايان در برم گرفته بود....و من را دچار!!!

 

ياد سكوت هاي پر از نگاه نكردن...آرام و بي دغدغه!

 

لا به لاي گيسوانم....بنفشه مي كارم...و عطر چاي!

 

ميلاد غنچه هاي صورتي لبانم را نگاه مي كنم ...اكنون!!

 

و تپش هاي پر از بي گناهي قلبم ....وقتي كه خواهي آمد!!

 

دوري چقدر؟؟

 

پس پونه ها را چه خواهد شد..؟؟؟ بنفشه هارا؟

 

پس شعرها را ديگر از لبان چه كسي بشنوم.........................

 

پس من....چه؟؟

 

ديگر كدام دختركي را مي شناسي كه به خاطر تو بگذرد از تمام ذره هاي ترنج هاي خيالي اش...

 

و ترنج نامه اي كه مي نويسد..........

 

لا به لاي گيسوانم زنبق مي كارم....و نرگس هاي بي خيالي....

 

بي خيالي........

 

بي خيالي.................

 

بي خيالي تو بيشتر مي شود......وقتي مي خواني شعرهايم را....؟؟

 

وقتي مي خواني كه من...دخترك دربه در كوچه هاي اين سرزمين نا هنجار....

 

جز شعر چه مي خواهم ديگر/؟؟؟

 

از آسمان مي باري تو؟؟

 

يا از صورتي هاي كال لبان من؟

 

از تبار كدام بوسه اي كه گنجشگكان را به ديوانگي مي كشاند...؟؟

 

ای شاعر روستایی!!!!


 
که رگبار آوازهایت


در خشم ابری شبانه


 
می شست از چهره ی شب


خواب در و دار و دیوار


 
نام گل سرخ را باز


 
تکرار کن باز تکرار............

 

آرام مي خندي...

 

و بندهاي طولاني كفشهايت را مي بندي...

 

نگاهم مي كني....

 

و زنگار ماه ها دوري دوباره روي چهره ام مي نشيند...

 

گريه ام مي گيرد!!

 

تو كه خواهي رسيد...من كه باشم...مي شود هفتاد آفتاب كه آسمان را بهانه مي كند...

 

ترانه هايي كه اينبار هم  درچشمهاي شعرهاي من مي نشست....

 

چشم هاي تو كه خوابند...

 

چشمهاي تو هميشه خواب بوده اند....

 

خيره مي شوي باز....به بغض هايي كه باد امان شكستنشان را نمي دهد...

 

حالا تو كجايي كه بهاررا  در من تداعي كني...

 

كجايي كه بوسه هاي گنجشگكان را در جام تقواي  بالهاشان مرور ....../////////

 

مرورت مي كنم:

 

خسته اي كه اين روزها سراسيمه خطوط خيابان را ...موازي...موازي...رد مي كند.

 

وخيال من را در خوابهايي مي بيند كه مجال/ تاملي نيست...

 

نيست آن دو حرفي كه دستهاي مرا در تو مي سرود...

 

نيست آن سيبستاني كه برگ را با رستگاري مي خواست...

 

ونيست ديگر آغوش معصوم همان دختركي كه تو را براي تو مي خواست...

 

نيست آغوشي براي تو ديگر...........

 

نيست...

نيست....

نيست...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 14:8 توسط فرناز |

 

 

بگذار خيالت را راحت كنم....

من هماني بودم كه ماه را به آرزو نشسته بودم!

هماني كه بند هاي روسري بنفشش را گشود....و انداخت روي شانه ي عطسه هايت!

هماني كه باران را براي تو!

...........زندگي را براي تو!

........و خودش را براي تو مي خواست....

همان كه از قصيده ي بلند دنيا....غزل شد!

بگذار خيالت را راحت كنم!

پونه هايم را باد برد!

و تمام گل ها ي بنفشه اي راكه چيده بودم...

خيال خيست را .....و دست هاي مرا نيز!

بگذار خيالت را راحتتر كنم!

ديگر خسته ام...

بريده ام از تمام راهاي مقابلم....و راههاي نرفته

ديگر ماه را در سبد .... ستاره را در تنگ نمي خواهم!

ديگر شعري نمي نوشم....

ديگر پشت خانه ي گلي پدر بزرگم....براي ديدنت قايم نمي شوم...ديوانه نمي شوم!

شايد ديگر باران نبارد..............

 نفس كوچك باد بود و حرير نازك  چشم هات! وقتي آمده بودي....!!!!!!!

پس بگذار بگويم:

اين بار هم آمدي و نديدمت....

نمي داني؟

دستهايم توان بلندكردن عشقت را ندارد...

لب هايم توان خواندن شعرهايت را...

و چشمهايم...

طاقت اين همه نديدن را......................

بگذار بگويم:

نديدمت!

زيرا غرور تو بلندتر از پيشاني كهكشان ها بود...

و دستهايت عطر نارنج هاي نرسيده را مي داد...

و ترنج هاي بي نقش....

ومن فقط ماه ها را پشت سر مي گذاشتم...

نديدمت!

زيرا دل خستگي هاي من بغض ها ي تو را بيشتر مي كرد.

زيرا جزيره ي پهناور پلكهايت را بسته يافتم...

وقتي ماهي سرخ لبانم...گونه هاي هاي شيشه اي تو را نيافت...

نديدمت زيرا تاريك بود و  شب بي ستاره مي گذشت....

بگذار بگويم :

نديدمت زيرا......هيچ گاه...

دستهايم به دستهايت....پلكهايم به خوابت....و صداي تپش هاي قلبم به ناشنوايي گوشهاي تو نرسيد...

حالا مي روي...و تمام اين نديدمت هاي مرا مي سپاري به نگاه هايي كه گذشت...

و رفته ها.......

نديدمت زيرا چشمان من خسته تر از دستان آفتابي تو بود.....و صدايم گرفته تر از نعره هاي يك مرد !!!

زيرا من بهشت ها را برايت به زمين آورده بودم...و تو نديديشان....

چون دشت فراخ دلم را برايت گلبارن كرده بودم...

بگذار بگويم:

اين بار هم آمدي و نديدمت...

چون فيروزه هاي گلوبندم همه سياه شده بودند...و برگ گل هايم سياه....

چون گيسوانم را بهار بافتم...بلند شدم...عطر زدم...و نديدمت!!!

چون بغض هايم را نشكسته نشكسته فرو مي دادم..

حالا داد مي زنم....همه چيز تمام مي شود...

باز تو مي روي و من چشم هايم مي مالم كه شايد دوباره برگردي...

نفس كوچك باد بود....و حرير نازك چشمهام...وقتي نديدمت!

چگونه از من مي خواهي همه چيز را...

كمي آرامم كن!

تنهاييم را بشكن...

مي شود كمي قدم بزني؟

نگاه كن: با من بمان!!!

 

 

 اي يار
كه در گريبان
دوكبوتر توآمان بي تابند
و قلب پاك تو
با لرزش خوش كبوتران
به تنظيم ايقاع و آهنگ جهان برخاسته است
لبانت به طعم خوش صداقت آغشته است
و گرماي مهربان دستت
مرد را مرد مي كند
ومن
ايستاده ام
و به نيمه ي كهكشان مي نگرم
كه درآنسويش
تو
عشق تقدير مي كني
و من
كامل مي شوم
اي زن زن !

(غاده السمان)

* شاملو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خيالم اين روزها مسخ شده ي بي آبرويي را مي ماند...كه دين را به فراسوي گريستن مي برد!

خيالم شعشعه ي كاغذي سوخته...پر از نامه هاي تو!

خيالم ...؟!

پر از دود است و آتش...وقتي هق هق فاصله را به واژگوني مي كشاند...و قهقه مي شود...

ديوانه بود؟

خ...../ي..../ا.../ل...///////////////////م

پراز افسانه هاي نا به هنگام و بي سرانجام است كه تاچند...تا چند... توراياد مي آورد....

وقتي موسيقي بي پايان فلوت هم آرامم نمي كند...

همان چوپاني بودم...كه به صداي ني تو برخاستم!

غمگينم كردي....

و من سالها در انتظار كسي بودم كه غمگينم سازد*!!!

كسي كه ماه...در جيب هاي پيراهنش بخوابد...

و بر راه راه هاي آن بدود...

خيالم اين روزها بر دوراهي بس مبهم چشمان تو مي ايستد!

كدام را ه را برود....؟؟؟

وقتي از هر طرف مي رسد به مژگان مهربان چشمهاي تو....

و رنگين كمان را سياه مي كند...قرص صورتت!

خيالم به كوتاهي گذشته هاي هنوز نگذشته است.........

و عبور جادويي چشمهايت از چشمهايم .......

ديوانه نبود!!!

من عمري به دنبال صداي ني مي دويدم.....و بره هايم نيز رد روسري بنفشي را مي ديدند كه گم مي شود...

دويدم....

رسيدم.........

اما نه به آن پلنگي كه شبانه به حال خودش زار مي گريست...و ماه!!!

اما نه به آن روزگاري كه مست نفس هاي شعر بودم!

خيالم پر بود از قاصدك هايي كه عاشق شده بودند!!!

ديوانه نبود!!!

تو را مي خواست...دخترك چشم سياهي....كه روسري بنفشش را بوسه مي دادي....

تو را  مي خواست دختركي كه دستهايت را از پشت پنجره ي مه گرفته اي گرفت...و شد بانوي مهربان نوشته هايت!

تو را مي خواست خيال تيرخورده ي  دختربچه اي كه رويا يش را متهم به نبودن كرده بود...

و فقط سنتور مي زد دختركي كه لبان تو را ماهي كوچكي مي ديد...در بغض هاي شيشه اي اش!!!

 

·         قطعه اي از نزار قباني....و من سالها در انتظار زني بودم كه اندوهگينم سازد...زني كه ميان بازوانش چونان گنجشكي بگريزم!!!

 

 

 

 

 

 

 

جهان پیشینم را انکار می‌کنم،
جهان تازه‌ام را دوست نمی‌دارم،
پس گریزگاه کجاست!
اگر چشمانت سرنوشت من نباشد؟
(غاده السمان)

 

 

 

 

( شفيعي كدكني........كوچه باغ هاي نشابور)

 

عشق من و تو
 
آنچه نهانی
گاهی نگاه و محتسبی را
 
چون جویبار نرمی
 
از بودن و نبودن
خاموشی و سرودن
در خویش می برد
 
وقتی که فصل پنجم این سال
آغاز شد !
 
دیوارهای واهمه خواهد ریخت

و کوچه باغ های نشابور
 
سرشار از ترنم مجنون خواهد شد
مجنون بی قلاده و زنجیر
وقتی که فصل پنجم این سال
 
آغاز شد....

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 14:30 توسط فرناز |