ابریشم سیاه دو چشمت
یاد آور شبی زمستانی است
بدون وحشت دشنه
شادمانه خواب می رفتم
ابریشم سیاه دو چشمت
خانه ی من است
آن خانه ای
که در آن خواب می روم
و می میرم (خسرو گلسرخي)
گذر ترمه پوش خاطره ات...در خيالم عبور شاپره هاست...!!
اي فرشته ي من....
آسمان بال هايت ...نامه هاي سوخته ي مرا گريست!
وقتي هزار بوسه ي نرفته از ياد را مي شود در جيب خنده هايت جا داد...
وقتي فقط خنديدي به من!....
و فقط خنديدي...
به روسري زرد دختركي كه لاله مي چيد و چشم هايت!
انگار سنتور ترين آهنگ دستانت را نجوا مي كرد....
دختركي كه مي چرخيد و مي چرخاند گيسوانش را...
دو چشم سياه شده بودم...
كه خطوط موازي مژگان تو...
لب هاي صورتي شعرهاي مرا رنجاند!
و من دفن خواهم كرد عروسك هايم را
هنگامي كه اشك هاي تو صورت مرا خيس كند...
و شانه هاي هق هق ات...نوشته هاي مرا جاودانه.............///
ديگرجزعروسكم چيزي ندارم......وگريه هاي او در آغوش ترك خورده ي من!
چيزي ندارم تا با خودم به سرزمينت بياورم....
جز باراني كه مي بارد....
جز چمداني كه پراست از دامن و روسري هاي صورتي...زرد....بنفش و سرخ...
لبانم را سپرده ام به شكستن هاي نا به هنگام....
دستهايم را سپرده ام به باران هايي كه بي امان مي باريدند....
سكوت من...تو را وا مي دارد به اشك ريختن.... و من اين را مانند صبحي روشن در يافته ام!
و در يافتم عظمت حرف هايت....فقط در نگاه هاي شيشه اي من زيباست....
در سرزمين تو جايي براي خوابيدن من و عروسكم هست؟؟
جايي براي گذاشتن زانوان خودم در آغوشم!
جايي كه گريه هايم را رويش بگذارم...
چه كسي مي داند اين شعر ها براي توست...
وقتي نديدنت را رنج مي برم...
فرياد گريه هاي تو پايان گرفته بود...
روياي نيمه كاره ي من جان گرفته بود
حالا شبيه خاطره ات مات مانده ام.
وقتي گونه هام...هرم بيايان گرفته بود...
گاهي تو را ميان خزان جا گذاشته ام...
گاهي كه گل هيجان عريان گرفته بود...
عشقم ترانه اي كه هميشه بدون توست...
در باغ خنده هاي تو ...باران گرفته بود
يك آسمان سياه شبيه من و تو است...
يك آسمان كه رنگ در ختان گرفته بود...
آهنگ شاعرانه و تصوير خيس تو....
در عمق چشم هاي من...باز...جان گرفته بود///
خواندن نام بغضواره ي تو!
آرزوي تمام حنجره هاست......
با سیاهی دو چشم سیاه تو
خواهم نوشت
بر هر کرانه ی این باغ
دستی همیشه منتظر دست دیگرست
چشمی همیشه هست که نمی خوابد
و شاپرك هاي خيس و خسته ي ذهنم
به روي سنگفرش نا كجا آباد دستهايت...زنداني شدند!
حالا كه روسري زردم گشوده مي شود...
و خستگي تار موهاي پريشانم به روي دست تو!
قاصدك ها هم بي خبر بودند..
من اما رها ...و
گم مي شد!
گنجشك معصوم لبان من!
در بي رحمي شانه هاي عقاب تو!
كمي آرام...
بوسه هايم را باد با خود برد...!!!!
حالا روي چرخ و فلك پيراهن تو....
تنها به جا مانده پري از من!
تنها به جا مانده گلبرگ پونه اي كه از سبد افتاد....
و افتاد...
آن اتفاقي كه .....نبايد...
گريه مي كني؟
بيا...پريشان كن!
موهايم را در اين هجوم تاريكي.....
پريشان كن ساقه هايي را كه نوازش باران هم آرامشان نمي كند....
در كوچه هاي خفته ي باران قدم مي زني....
و مي خندي به سر خي گونه هاي من!
گريستنم را در اعماق زمان....مديون ابريشم سياه دو چشم تو مي دانم....
و هنوز مي چرخم...
آخر براي چه...
آخر نمي شود كه در كوچه سار هاي اين شهر متروك به دنبال خطوط پيراهن تو....
روسري زرد من!
بدود!
خيسي هاي بي امان ....!
من رها بودم و تو سنتور رويا هايم!
من رها بودم...
و تو ....!!
هق هق آتش را ببين...
و فاصله ي ميان معشوقكان زميني....
روسري زرد من!
آرامشش را مديون تو بود...
وقتي خواب هاي پريشانش پريشان ترش مي كرد....
وقتي خواب ها ....
چشم هايش را مي ربود....
روسري زرد من!؟
بغض هاي نا تمام ثانيه ها آوار مي شود روي سرم....
و من هنوز همان عاشق سر گيجه هام!
كه
نمي شود تو را يافت در طعم ترياك روزها...
و بي خيالي نگاه هاي دختركي كه تو را فقط ....براي تو مي خواست...
و روسري زردش...
من همان دختركي ام...
كه با روسري زردش ...تورا از لا به لاي پونه هاي سبدش يافت.../////
و من همچنان از دردي رنج مي برم كه از آن من نيست....
اما....شعر هايم بوي تو را مي دهند اين روزها....بوي كوله پشتي طلايي ام در خطوط خيابان...
و سرزميني كه نديدنت را رنج مي برم؟؟
نديدنت را رنج مي برم!
در باغ بوسه هاي تو نقشي كشيده ام...
حق با تو است...بهارم! خزاني نديده ام!
از عمق بي نهايت چشمان خسته ات...
شعري به وسعت يك آسمان شنيده ام...
گاهي اميد...خسته ي روياي مات توست...
گاهي منم كه چشم تو را خيس ديده ام...
بايد كه بگذري ...پرم از نديدنت...
بايد كه مثل من شوي...من كه بريده ام...
من مستم و گاهي شبيه دست هاي ماه!
گاهي تو را با پنجره يك جا كشيده ام...
من مي روم و فراموش مي شود تمام (ما)
حالا كه از قفس به هوايت پريده ام...
جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا
کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی
نهادم اینه ای پیش روی اینه ات
جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی
تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای
نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی