از پله ها بیا !
میان نیزه های نور و سپیده
نگاه منقلب را
ویران كن میانه ی دشت...
دشتی که گونه های سوخته اش...
چهره ی من است!
و اين گیسوان به دست باد سپرده....
دنیا میان چشم تو خقته ست...
(خسرو گلسرخي)
براي صبحانه...دو فنجان شكوفه دم كرده ام...
بنشين مقابلم....
حرف هايي را بزن كه بوي اقاقيا مي دهد...
بهار است...
چشمهايت قهوه اي تر شده...
و گونه هايت آبي تر...
رنگين كماني تو.......
با خطوطي كه تو را از آسمان جدا مي كند...
بادبان قايقي چوبي هستي ......
كه در دل دريا بزرگ شده است...
براي صبحانه دو تكه ابر گذاشته ام...و يك بقچه بال پرنده...
بيا با هم بنوشيم....آن شكوفه ها را...
و به دندان بكشيم ابرها را...
بال ها را به پيراهنت بياويز... تا پرواز بياموزيم
بيا با هم برويم...
عروسك من را دوست داشته باشيم...
و با هم ستاره ها را روي موهاي تو بريزيم...
بيا با هم بزرگ شويم...
درخت معجزه خشکیده ست
و کیمیای زمان ، آتش نبوت را
بدل به خون و طلا کرده ست
و رنگ خون و طلا ، بوی کشتزاران را
ز یاد بدبده های ترانه خوان برده ست
و آفتاب ، مسیحای روشنایی نیست...
(نادر نادرپور)
ته فنجان مرا بنگر....آينده ام را جار مي زند..
يك تبسم تلخ قهوه اي گوشه ي لبانم جاري ست...
حقيقت همين گلبرگ گلهاي بنفشه اي ست كه پرپر شده اند لا به لاي شعرهايم...
حقيقت را از قلب قايق كاغذي كوچكي جست و جو كن كه در آغوشت رها كردم...
فنجان خالي كنارت را ببين...
همين است دردواره ي تنهاي انسان ها...
كه آينده اي نيست....حتي در كوچه سار فنجان ها...حتي در آغوش قهوه ها...
ومن كه
آينده ام ته نشين شده است
در فنجاني لب پريده...
و اكنون به جاده ي دورسويي خيره مانده ام كه شعله هايش تمام تنم را ميسوزاند...
و من آدمكي غمگينم در گندم زار پيراهنت...
مترسكي كه خرمن گندم ها را عاشق است...
آينده ام را بنگر...
تنها همين چند خوشه ي گندم برايم مانده است...
در هجوم آتش ها.........
بگو دوستم مي داري...تا از دفترشعرم كتابي مقدس بسازي...
از رفتن بمان...
دستانت را به من بده...
كه در انتهاي دستانت بندي ست براي آرامش...(نزارقباني)
............شكوفه هاي روي دامنم را دوست داشته باش!
ديريست كه من با بنفشه ها سخن مي گويم...
و با كبوترهايي كه به روي سينه ام دف مي زنند...
كولي نا آشنايي مي شوم كه صداي خلخال اش روياي تو را پر مي كند...
برقص...
صوفي وار در چشمانم برقص...
و
بگذار آنقدر باران بيايد...
كه نقش گيسوانم را چشمانت نابود كند...
ترنجي پريشان كه همرنگ شمعداني ها بود
نفس خشمگين مرا تند و بريده در آغوش مي فشاري...
و من احساس مي كنم كه رها مي شوم...
و عشق مرگ رهايي بخش مرا از تمامي تلخي ها مي آكند....
بهشت من جنگل شوكران هاست...
و شهادت مرا پاياني نيست....(احمد شاملو)
همرنگ ارغوان است
حلقه هاي روشن موهايم...
..........
فرشته ي زخمي به روي شانه هايم را به يادت نياور......
مي خواهي برو...
من اينجا نشسته ام...
و تنها بادبادك ابروهايت سردرگمم مي كند.....
خطوط غمگين پيراهنت!
انگاربوي رازقي مي دهد
حرف هايي كه از دامان بلندم فرو مي ريزند...
انگاربوي تمام گلبرگ هاي ميان گونه هام!
نقاشي كن!
انگشتهايم را....
كه جولانگاه معصوم نوازش تمام شعرهاي كاغذي است......
كه يك گنجشك بي بهار است.......
وقتي لابه لاي شاخه هاي زمستاني گم مي شود......
خواب مي ماند و بهار.....
آرام آرام خطوط خيابان را رد مي كند........مي رود///
من همان ام!...
يك گنجشك بي بهار...
كه ني ميزنم در دشت گيسويم!
و آواز مي خوانم در گلويت...
بالهاي مرا ببخش!
گفتا من آن ترنجم که اندر جهان نگنجد
گفتم به از ترنجی لیکن به دست نایی
گفتا تو از کجایی که آشفته می نمایی
گفتم من آن غریبی از شهر آشنایی..........مولانا
پرنده ي كوچك شعر هاي من...!!!!
ترنج ها را روي پيراهنت نقاشي كرده ام....
يك گلبرگ سرخ ميان لبهايت كاشته ام....
و يك سبد سنجاقك روي ميز اتاقت گذاشته ام...
من دارم مي روم...
پونه ها را بچين جاي من...
جنگل كوچكم را آبياري كن...
...........و شراب چشمهاي مرا ديگر ننوش...
من چمدانم پر است از برگ هاي خشك...
و يك شاپرك غمگين كه زانوانش را در آغوش گرفته ...........گريه مي كند!
يك درياي كوچك كنار كوچه درست كرده ام...
و با دستهايم خانه اي شني....
من دارم مي روم....
ديگر رنگ موهاي پريشانم را به ياد نياور.....
و روياي خيس دختركي كه آلاله هايش را از او دزديدي....
به ياد نياوركه روزگاري من بودم......تو بودي......و يك خط عمود بر ماه...
به ياد نياور روسري بنفشي را كه همرنگ اطلسي ها بود.........
و پيراهني كه بوي بنفشه مي داد....
شب تار است
شب بيمار است
از غريو درياي وحشت زده بيدار است
شب از سايه ها و غريو دريا سرشار است
زيبا تر شبي براي دوست داشتن...
با چشمان تو مرا به الماس ستاره ها نيازي نيست
با آسمان بگو.............(احمد شاملو)
يادگار روزهاي رفته است...
عشقي كه بزرگ كردي در دلم.......
نگاهت به من يك خيال بود سراپا...
و موسيقي نا فرجامي..........كه از تارهاي موهايم نواخته شد....
اطلسي خسته اي را در آغوش روسري ام كاشته ام...
و پيچك بلندي را آويزان پيراهن ام كرده ام...
آن روزها پاييز آبي چشمهاي تو ...
نارنجي آغوش مرا مي گريست!
ديگر فرشته ي آرام بوسه هايت را به ياد نمي آورم....
و به ياد نمي آورم دنيا را....
در سالخوردگي گونه هام...
بهار كه بشود...
در تنم شكوفه مي رويد....
مي دانم....مي دانم كه موهايم باغچه ي كوچك آرزوها خواهد شد....
و انگشتهايم تنها جولانگاه شعرهاي تو!
روسري ام را كه برداري...
موهايم جاري مي شود....
بر سنگفرش مغموم دستهايت!
از دهانم شعر مي ريزد...
از آستين پيراهنم پاييز.......... !
گوشه ي لبان من شعشعه ي خاموش روزگار است!
تن پوش مشكي من...
ساز دهني مي زند...
واز گوشه ي چشمهايت باران مي بارد...
روسري ام را كه برداري...
من را در خواهي يافت با گلهايي كه لابه لاي موهايم خوابند....
و......... خوابند آن دو فرشته اي كه به روي شانه هايم مي زيستند...
من همچنان مي چرخم...........به دور سرگيجه ها
با تمام ستاره هاي معلق مژگان مهربان تو!
با تمام كبوتر هايي كه دف ميزنند روي سينه ام!
روسري ام را كه برداري...
روزها مي گذرند...
و هزار بنفشه ي خفته در گلوي من خواهد روييد...
رد گيسوان من را بباف با زمستان........
پونه هايم را زنداني كن...
باور كن من نخواهم گريست...
من كه تمام بي رحمي هايت را در حفره ي تاريك شعرهايم دفن كرده ام!
و اكنون .....
ناتوان و سرد....
كنار لبهاي غمگين ام...
تو را از ياد مي برم!!!!
چندان دخيل مبند....
كه بخشكاني ام! ........
_از شرم ناتواني خويش_
درخت معجزه نيستم...
تنها يك درختم...
و جز اينم هنري نيست!
كه آشيان تو باشم...
تخت ات...و تابوت ات!
احمد شاملو
يك فرشته ي غمگين ام من!
با گنجشكي ميان پيراهنم...
با دهاني كه طعم شعر مي دهد....و پونه!
......................دستانم حالا تهي است...
پروانه هاي درون چشمانم مرده اند...
ديگر براي تو نخواهم رقصيد....
بگذار...
به بي خيالي پيراهنت بيانديشم...
و رنگ چشمهايت!
.......................و اندوه هزار ساله ي شاپرك هاي روي گونه هايم!
.
.
.
بگذار كمي به گلهاي روسري ام بيانديشم كه لابه لاي لبان تو گم شد!
معشوق سالهاي دور من!
طعم تلخ برگهاي خشك مي دهد...
كبوتر نشسته به روي شانه هايم!
تنها گمان مبر كه مي تواني....پروازم دهي از اين طناب هاي بسته به دور گردنم...
........................................... من بالهايم را تنها با رنگ خنده هاي تو دوست خواهم داشت...