تقدير من است اين؟يا سرنوشت توست؟
يا لعنتي ست جاودانه؟
كه اين فروكش درد خود انگيزه ي دردي ديگر بود.
كه هنگامي به آزادي عشق اعتراف مي كردي
كه جنازه ي محبوسي را از زندان مي بردند...
احمد شاملو
در كوچه هاي دلواپس شهر
رنگ پريده ات
فانوس مهربان خانه اي ست
كه با رقصي پريشان خطوط چهره ي مرا روشن مي كند.
مرا تو
ميان صبوري گورستان ها
و خنكاي نفس گهواره ها
اندوهگين مي سازي.
به گريه مي افتم
تا چلچله ها روي شاخه هاي هق هق ام سر به زير شوند.
و پرستو ها با رقصي دلتنگ روي پيكرم فرود آيند.
دارم شبيه گلدان
با اندوه خفته ي برگ ها
بر لبه ي اين پنجره ي خاك خورده
پير مي شوم.
بي توري سپيد روي موهايم...
دست در دست گندم زار مي رقصم.
و جهان من در آغوش مترسك هاي بي حوصله خلاصه مي شود.
***