تبليغاتX
ترنج نامه...

 

بوى پيرهنت چون برف بهارى تمام اتاق‏ها را سفيد كرده بود

عقربه‏ها

مثل دو تيغه الماس

بر مچ دستم برق مى‏زدند

و زمين

به قطره اشك درشتى معلق مى‏مانست.

 

ماجراى مرا پايانى نبود

اگر عطر تو از صندلى برنمى‏خاست

دستم را نمى‏گرفت و

به خيابانم نمى‏برد.(شمس لنگرودی)

 

 

 

اين روزها كه گذشته است...

 

گيسوانم بلندتر شده اند..

 

و اندوهم از ماهتاب شكسته ي روي حوض

 

لب ريز مي شود.

 

تو آرام مي رقصي

 

و گنجشك ها از پيراهن روشن ات پرواز مي كنند.

 

من شبيه آينه هاي خفته ام

 

كه روي پلك هايم تو را مي بينند ديگران...

 

با شاخه هاي بلند ارغواني كه ابروهايت بود...

 

اين روزها كه گذشته ا ست

 

دلتنگي هايت چونان كودكي دلواپس

 

دنباله ي دامانم را رها نمي كند.

 

و بادبادك هاي كوچك خسته

 

چقدرروي گونه هايم بزرگ تر شده اند...

 

هزار قاليچه بافته ام من...

 

از گيسوي دختران گم شده در باران....

 

و بال هاي پريشان فاخته اي

 

كه روي طاقچه ...

 

بهانه ي شانه هاي تو را مي گيرند.

                                

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 18:39 توسط فرناز |