در دست های تو
دنیا
دروغین است
چشمت همه آهن
پایت همه تردید
دستت همه کاغذ
این فردا که فراز دارد می بینی
قلب بزرگ ماست
دریا درون سینه ام جاری ست
با قایق تردید
با ارتفاع موج ها ، شلاق
در من همه فانوس ها
خاموش می شوند
گل ها معلق در فضا
یکریز می گریند
سنگین یک چیدن
سر پنجه ی بی اعتنای تست
و قلب مغموم کبوترها
در استکاک لحظه های دام
با سرخی شفاف
در انتظار مهربانی های چشمانند
پایت همه خسته
دستت همه بسته
در من طنین آبشاران نیست
در درست های تو
دنیا دروغین است....(خسرو گلسرخی)
نام تمام مرواريد ها را از ياد برده ام...
و رنگ پولك هايي
كه از بوسه هاي تو در دور دست رها مي شوند.
من با زبان دريا حرف مي زنم...
و اندوه ام
از حنجره ي صدف هاي آواز خوان لبريز مي شود.
آه
كه ديگر آن عروس خفته به روي صخره ها منم.
با دست بندي كه از رقص تند موجي بي قرار پاره مي شود.
آنقدر روي سنگ ريزه ها قدم زده ام...
كه تنها از دهان اين ماهي هاي كوچك
حرف هايم را مي شنوي....
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:39 توسط فرناز
|