رگ بارهای اشک شوره زار ابدی را باور نمی کند.
رگ باراشک شوره زار ابدی را بارور نمی کند.
رگ بارهای اشک بی حاصل است.
و کاج سرفراز صلیب چنان پربار است.
که مریم سوگوار
عیسای مصلوب اش را باز نمی شناسد.
در انتهای آسمان خالی...دیواری عظیم فروریخته است
و فریاد سرگردان تو
دیگر به سوی تو باز نخواهد گشت.
(احمد شاملو)
قایقی که رها شده است بر موهایم
از تاب های بلند نمی هراسد
و نسیمی که از دست هایت می وزد...
ماهی های بی پناه را در سبدم ریخته ام
و هزار ترانه ی اندوهبار از پیراهن مشکی ام برمی خیزد
من
ابروکمان گمشده در کوچه ام...
و لبخندم تنها پرنده ای ست که هر صبح
به دیدارم می آید و می رود.
دیرگاهی ست
از تمام فاخته ها دلگیرتر شده ای...
و از تمام خاتون هایی که با من
در ایوان گریه می کنند.
بگذار شعرهایم را کنار بگذارم...
و برگ های خشک شده در حیاط را هر روز
در رقص آرام ات پریشان کنم
اگر تو زاده نمی شدی..
هر روز عصر
مردم که به خانه هایشان باز می گشتند
می ایستادند
یک لحظه به یکدیگر دقیق می شدند
و شگفت زده می پرسیدند:
برف...بچه ها..کار..جاده ها...
اما انگار یک چیزی کم است.
و پریشان به خانه قدم می نهادند.
(شمس لنگرودی)
از قایق های رنگ پریده ی ساحل
نام تو را شنیده ام بارها....
وقتی از کوچه های خیس شهر بازمی گشتی
تا برای مرغان دریایی آواز بخوانی...
من اما هنوز
با گوشواری ازمرجان ها به دیدارتو می آیم
و قطره ...قطره اشک هایم شانه های دریا را خیس می کند.
می خواهم آنقدر گریه کنم
که دختران چشم به راه
از آغوش تمام پنجره های دلواپس
با من هم صدا شوند...
و تو
با پیراهن روشن ات
قدم که می گذاری روی سنگریزه ها
برایم مروارید.....و تاجی از ماهی های طلایی بیاوری.
تو دور شده ای
وپرنده ای که بر می خیزد از شانه هایت
گریه کننان
راه شانه های مرا گم می کند.