تبليغاتX
ترنج نامه...

 آن جا که عشق...غزل نیست که حماسه ای ست

هر چیز را صورت دیگر خواهد بود

زندان باغ آزاده ی مردم است

و شکنجه و تازیانه و زنجیر

نه وهنی به ساحت آدمی که معیار ارزش های اوست.

کشتار تقدس و زهد است

و مرگ زندگی ست...

(احمد شاملو)

 

 

 

 

کسی نمی بیند

پیراهن سیاه...

روی ایوان دلتنگ خانه ای می درخشد هنوز.

کسی نمی شنود

گریه های دخترکی را که آزادی را در آغوش ماهی اش

با خود به گور برده است....

من اما می دانم...

مردی که می گذرد از کوچه ها...

آواز پروانه ها را می شنود

و برگ های سبز ...

بر شانه هایش نهالی شده اند

                که کبوتران به اعتماد بر آن به خواب می روند.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 20:52 توسط فرناز |

عاشقان سرشکسته گذشتند...

شرم سار ترانه ی بی هنگام خویش

و کوچه ها بی زمزمه ماند و صدای پا.

سربازان شکسته گذشتند

خسته بر اسبان تشریح...

و تکه های بی رنگ غروری

نگون سار برنیزه هاشان.

آن جا که قدم بر نهاده باشی...

گیاه از رستن تن می زند

چرا که تو

تقوای خاک و آب را

هرگز باور نداشتی.

فغان!که سرگذشت ما

سرود بی اعتبار سربازان تو بود

که از فتح قلعه ی روسبیان باز می آمدند...

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد

که مادران سیاه پوش

داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد

هنوز از سجاده ها

سربرنگرفته اند.

 

 

 

(احمد شاملو)

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 15:52 توسط فرناز |