گلچين رسيد و نوبت با من...وزيدن ات...
ديگر تمام شد ...
گل سرخم!
تمام شد
گاهي...
مي انديشم!
قايق هاي كوچك كاغذي...
نردبان چوبي حياط ...
و ماهي هاي صورتي حوض خانه ...
تو را دوست مي دارند...
من اما...
شبيه نارنج هاي كال روي درختم...
كه عطر گريه هايم را...
باد هاي سرگردان...
به گوش رفتن تو مي رساند...
نام تو...
آرزوي كهنه اي ست...
كه در باغچه مي رويد.
و رستگاري غمگيني...
كه در وجودم زاده مي شود .
نام تو...
بغض يك فرشته است...
و بهشتي كه خيس مانده از اشك هايم!
نام ات را پشت درخت هايي كه كاشته ام...
بكار...
شايد روزي شكوفه دهد
روي لب هايم!