چونان رودي
وبه آواي رود با من سخن مي گويي
سنبل وار مي رويي بر كف دستانم!
چونان قلب تپنده ي سنجابي احساست مي كنم...
مانند هزار پرنده پرباز مي كني...
و عصاره ي دريا وار خنده ات بر من مي پاشد
سرت به ستاره اي مي ماند در ميان دستان من!
و لب خندت در هنگام خوردن نارنج جهان سبز مي شود....
جهان دگرگون مي شود...............(سنگ آفتاب.اكتاويوپاز)
پرستو ها
كوچ مي كنند به آغوشت ات
حالا پيراهن شعرهايم را
تنها تو بپوش
و هلهله ي صدف هاي بي جان گردنبندم را
به گردن ات بياويز.
من دل داده ام به بوسه هاي اندوهگين تو....
و دل بسته ام به اين جهان يخ زده
نگاه كن...
دست هايت در دست هايم شكوفه مي دهد
و سرنوشت ات باغچه ي شمعداني هاست................................