10 نوامبر1911
يك ترانه ي كهن عرب اين گونه آغاز مي شود....فقط خداوند و خود من آنچه را كه در قلبم مي گذرد مي داند.
امروز پس از خواندن آنچه برايم نوشته اي مي توانم به اين ترانه چنين بيافزايم: فقط خداوند من و ماري...
آنچه را كه در قلبمان مي گذرد مي داند!
دوست دارم سينه ام را بشكافم...قلبم را از آن بيرون بكشم و در دستانم بگيرم تا همه بتوانند آن را ببينند.
زيرا انساني كه خود را براي خويشتن آشكار مي كند آرزويي شگرف تر از آن ندارد كه ديگران دركش نكن.
همه ي ما اشتياق ديدن نوري را داريم كه پشت در است...دوست داريم اين نور به ميان اتاق...به پيش روي همه بيايد.
اولين شاعر جهان بايد بسيار رنج برده باشد.آن گاه كه تير و كمانش را كنار گذاشت و كوشيد براي يارانش آن چه را كه
به هنگام غروب خورشيد احساس كرده توصيف كند و كاملا محتمل است كه اين ياران آنچه را كه گفته است به سخره گرفته
باشند.....................................
ليك او باز چنين مي كند چون هنر راستين مي خواهد هنرمند در آشكاري اش بكوشد. هيچ كس نمي تواند به تنهايي از
زيبايي كه درك مي كند لذت مي برد. و اين گونه است كه زندگي در ما دو تن كه در جست و جوي مطلق هستيم.
و براي انزواي مطلق خود باغي مي سازيم شوري ژرف به جاي مي گذارد تا با تمام وجودمان از هر لحظه لذت ببريم!
7نوامبر1912
امروز قلبم آرام است و آرامش و شادي جايگزين دل نگراني هاي هميشه ام شده است.ديشب عيسي را رد خواب ديده ام.
همان چهره ي مهربان...آن چشم هاي درشت سياه كه شعله ور مي نمايند و به جلو خيره هستند.آن پاهاي خاك آلود و
صندل هاي قديمي و حضور نيرومند روحش با آرامش آنان كه مي دانند چگونه بايد به زندگي بنگرند...
آه! ماري عزيزم! براي چه نمي توانم هر شب خواب عيسي را ببينم؟ براي چه نمي توانم با همان آرامشي به زندگي خود بنگرم...
كه او مي تواند با يك رويا به من منتقل كند؟ چرا نمي توانم روي اين زمين با هيچ كس ديدار كنم كه بتواند همچون او...
چنين ساده و چنين مهربان باشد؟
10مارس1912
ماري...ماري محبوبم!تو را به خدا سوگند چگونه مي تواني گمان كني كه از تو بيشتر رنج ديده ام تا شادي؟ چه سبب شده اين گونه
بيانديشي؟ هيچ كس درست نمي داند مرز بين دلشادي و درد كجاست؟ اغلب مي انديشم جدايي آنها از هم غير ممكن است؟
ماري...تو آنقدر شادي به من مي بخشي كه به گريه مي افتم...و آنقدررنج ام مي دهي كه به خنده مي افتم.
نامه هاي عاشقانه هاي يك پيامبر....جبران خليل جبران
شعر:
خاتون رنگ پريده ي شهر مي شوم...
وقتي مرواريد ها را ميان گيسوانم مي كاري.
فصل ها گم مي شوند در آغوشت
غصه هايم گنجشكان بي بال شهرند كه روي شانه هايت آشيان دارند.
هلهله ي النگوهاي هزار كولي شبگرد پر مي كند سرنوشت ات را
و جولانگاه ماديان هاي سياه مي شود پيشاني ام
خاتون رنگ پريده اي مي شوم
كه با دست هايت به ديدن پرستوها مي رود
و مي رقصد با هق هق گريه ات
اندوه تو...
بوسه اي ست به روشنايي مرواريد ها
بر گونه هاي من!