امروز
فرسوده بازگشتم از کار
اما
لبهای پنجره
به پرسش نگاهم
پاسخ نگفت
و چهره بدیع تو
از پشت میله های فلزی
نشکفت
امروز اتاقها
مانند دره های بی کبک سوت و کور است
بی خنده های گرم تو بی قال و قیل تو
امروز خانه گور است
گلزار پر طراوت قالی امروز
بی چشمه سار فیاض اندام پاک تو افسرد
گلبوته های لادن نورسته
وقتی ترا ندیدند
که از اتاق خندان بیرون ایی
لبخند روی لبهاشان مرد
آن ختمی دوبرگه که دیروز
در زیر پنجه های نجیب تو می تپید
و آوار خاک را پس می زد
پژمرد ….....
(منوچهر آتشي)
براي بوسه هايت نگرانند
گندم هاي روييده بر تن ام...
ميان قايقران ها تنها تويي كه مي شناسم ات.
پا برهنه باز مي گردي از دريا...
و خنده ات را چونان ماهيان سرخ
روي دامانم مي ريزي.
.......
اينجا سرزمين دورافتاده اي ست
تنها هواي گريه هاي تو كوه هايش را سرسبز مي كند.
و پرنده ها ...
باعطر دنباله دار موهاي من
مي رقصند.
من خاتون پريشاني هاي تيره ام...
و اندوهم تنها بوسه اي ست
كه با لبخندي سراسيمه فراموش اش مي كني....