بوى پيرهنت چون برف بهارى تمام اتاقها را سفيد كرده بود
عقربهها
مثل دو تيغه الماس
بر مچ دستم برق مىزدند
و زمين
به قطره اشك درشتى معلق مىمانست.
ماجراى مرا پايانى نبود
اگر عطر تو از صندلى برنمىخاست
دستم را نمىگرفت و
به خيابانم نمىبرد.(شمس لنگرودی)
اين روزها كه گذشته است...
گيسوانم بلندتر شده اند..
و اندوهم از ماهتاب شكسته ي روي حوض
لب ريز مي شود.
تو آرام مي رقصي
و گنجشك ها از پيراهن روشن ات پرواز مي كنند.
من شبيه آينه هاي خفته ام
كه روي پلك هايم تو را مي بينند ديگران...
با شاخه هاي بلند ارغواني كه ابروهايت بود...
اين روزها كه گذشته ا ست
دلتنگي هايت چونان كودكي دلواپس
دنباله ي دامانم را رها نمي كند.
و بادبادك هاي كوچك خسته
چقدرروي گونه هايم بزرگ تر شده اند...
هزار قاليچه بافته ام من...
از گيسوي دختران گم شده در باران....
و بال هاي پريشان فاخته اي
كه روي طاقچه ...
بهانه ي شانه هاي تو را مي گيرند.